در بهشت اکنون!

جانم به لب

یادم داده که برای روان، چیزی به نام زمان مطرح نیست.  در یک بیکرانگی و بی زمانی قشنگ غوطه می زند.

فهمیده ام که برای روان، چیزی به نام شعور هم مطرح نیست! نمی فهمد که باید چیزی که گذشته را راهی کند!

پ.ن: اینکه زمان نمی فهمد یعنی نمی فهمد گذشته ها گذشته دیگر دیگر! یعنی مشکل از خودش است. باید آنقدر صبر کند تا بفهمد!!!!!‌ من کمکی اش نمی کنم دیگر!

بعدتر نوشت: بعد انگار تریلی زده باشد بهم ها! بعد انگار دیر دیر دیر رسیده باشم، اما رسیده باشم ها! نشسته ام بالای این تکه تکه های خونینی که به نظر آشنا می آیند. به نظر "من" می آیند. به نظر آنچیزی اند که بوده ام اش. نشسته ام و نبضش را نمی گیرم. می دانم که مرده ام کرده. مرده ام شده. نشسته ام و هنوز امید دارم....

   + هاش ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٩
comment نظرات ()