در بهشت اکنون!

تو که زیاد دلتنگ می شوی...

اینجا بوهای خاصی می دهد.

پی نوشت:

بعد بوی روزهای نیامده، یاد های به ذهن تبادل نکرده، بوی بودن های عمیق، بوی هم قدمی قدیمی، بوی....

بوی همه چیز می پیچد در دماغم.

بعد من گیج و مبهوت و مبهوت و گیج، قدم می زنم. کسی گیج و مبهوت نبودنش کنارم قدم می زند. بعد من گیج . مبهوت بودنمان، نفس می کشم. بعد هوا سنگین است. بعد اینطور نمی شود. بعد می شود اما انگار. بعد...

باران این روزهای شهرم بوی عجیب غربت می دهد.

خجالتانه: الان خیلی ضایع می شود اگر بگویم دلم خودکارانه آبی است؟ بگویم هی دلتنگش می شوم وقتی اینطوری می شود روزهایمان؟ الان....

اصلا نمی فهمم خودم را

   + هاش ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٢
comment نظرات ()