در بهشت اکنون!

دوران

از طبقه ی دوم که نگاه کنی، دقیقا سه طبقه ی مختلف را می شود ببینی. طبقه ی اول، همکف و زیر زمین. بعد می چرخد دنیایت. دنیا کج می شود خم که بشوی. بعد آدم ها را جور دیگر می بینی. هی تجمع می کنند و هی گسست می کنند و هی می آیند و هی می روند و جالب است برای من که عاشق این روابطشانم. جالب است برایم این همه شفافیت که از گامی بالاتر بهش می رسم.

از طبقه ی دوم که نگاه می کنی، کمی که خم شوی، ارتفاع همیشگی ات، می شود طول. بعد جهانت می چرخد. جهان که بچرخد، ساعت هم چرخیده، تو هم چرخیده ای، آدم ها هم که چرخیده اند...!

از طبقه ی دوم که نگاه کنی، آدم ها را با کفش هایشان می بینی. با کفش هایشان می شناسی.  بعد بدون آنکه ببینند می توانی لبخند دوستانه - عاشقانه ات را بگذاری روی لب هایت که کش بیاید و نگاهشان بکنی و آن نگاه چرا گراینشان را ندوزند به تو.

آن ارتفاع معکوس را - برای من که همیشه از چرخش یکباره ی جهان به روی یکی از دیواره هایش ترسیده ام - دوست تر از این جهان دارمش انگار.

پ.ن: کفش هایش را شناخته ام. با تک تک خطوطش. چند هفته ای می شود. بعد راه که می رود، راحتم که می شود نگاهش کرد. راحتم که می شود همقدمش نگاه راه برد. راحتم....

بعد روزهایی که حواسش می کشد به بالای سرش، معذب می شود. سعی می کند راه نرود هی. بعد هی راه می رود، هی نگاه می کند ببیند نگاهش می کنم هنوز یا نه. هی راه می رود، هی معذب نگاه می کند ببیند نگاهش می کند یا نه....

نگاهش می کنم اما. از بالا که نگاه کنی، همه چیز قاعده عوض می کند!

پ.ن.2: بعد آدم های دور و برم همش می آیند و حرف می زنند ازش و نمی دانند که دختر بی تفاوت بی اعتنا گذر از کنار موجودش، چطور کلمه کلمه شان را می نوشد!

   + هاش ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
comment نظرات ()