در بهشت اکنون!

سکوت

تلفن رو که قطع می کنم، چند لحظه به دستام نگاه می کنم. نگاه می کنم و بعد آروم توی هم قلاب می کنمشون. دست هایی که هستن برای اینکه فاصله های بینشون رو، تنها و تنها خودشون پر کنن. به دستای قلاب شده ام نگاه می کنم و بعد... دیگه بغض امونم نمی ده.

می ترسم.... آره! خیلی هم می ترسم. از نابودی دست ها می ترسم. از نبود دست های عزیزم می ترسم. و تنها در سکوت به دستها، نگاه می کنم.

یادمه همیشه دلم می خواست نقاشی یاد بگیرم. همیشه می خواستم ذوق نقاشی وجودم رو پیدا کنم و بسطش بدم. همیشه عاشق طراحی بودم. شیفته ی سیاه قلم. و حالا فقط می ترسم....

می ترسم..... شدید از این مانع جدید که داره سر بلند می کنه وحشت دارم. نه می دونم چیه و نه می خوام بدونم. فقط می ترسم. فقط همین.

و دوباره، وقتی می ترسم، هیچ کسی پیشم نیست.... از یازده شب، چند دقیقه ای گذشته. و شب داره به نیمه می رسه. اما من هنوز ابتدای نورم.... نه انتهای شب.... کاش هراسم بی مورد باشه....

پ.ن:

1- دلم شدید برای یک نفر تنگ شده. برای دفتر خاطرات سبزم که دیگه پیشم نیست. نیست تا اینها رو توش بنویسم و شب بغلش کنم و بخوابم. اما شاید اگر بود همه چیز سخت تر می شد.... نمی دونم.

2- اولین کسیکه زنگ بزنه و مستقیم بپرسه چه خبره، آخرین بار خواهد بود که صدای من رو شنیده. واقعا حال و هوای هیچ کدومتون رو ندارم. هدیه و علی امیدوارم متوجه باشید. (دعوا نکنید)

   + هاش ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٦
comment نظرات ()