در بهشت اکنون!

گربه ها را نمی فهمم

توی خیابان راه می رم و گربه می بینم

بیشتر از آدم ها، گربه می بینم حتی

توی خیابان راه می رم، گربه ها می یان سمتم

می ایستم

می یان، دورم می چرخن. می مالن خودشون رو بهم.

زانو می زنم

می یان بغلم، می یان تو دستم. دورم می چرخن.

توی خیابان راه می رم

گربه می بینم...

پی نوشت: ماشین زمان را می توان ساخت. می شود!

   + هاش ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()