در بهشت اکنون!

هدیه ی یتیم درون شخصیت من

و من دستانم خالی است

و از این دستان خالی است که می ترسم

می خواهم جهانم را تغییر دهم

از تغییر جهان با این دستان خالی می ترسم

از نرسیدن به آرزوهایم، امیدهایم

از درجا زدن

از تردید میان کجا و چطور بودن است که می ترسم

من خسته ام

تنهایم

هیچ کس هم اندازه ی روزهای من نیست

من از این چنین بی قواره بودن

بیش از هر چیز

می ترسم

پی نوشت: دلم مبارزه می خواهد، اما از جواب پس دادن بعد از مبارزه کردن بیزارم.

پی نوشت 2: از دیوارهای شخصیت کنونی ام بیزارم

   + هاش ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۳
comment نظرات ()