در بهشت اکنون!

صفر، نه، سه، پنج، یک، صفر و بقیه ی اعداد

چند ماه پیش، اسمش رو از گوشیم پاک کردم

و شماره اش رو به اسم شماره اش توی دفتر تلفن گوشیم نوشتم

یک عددش رو پاک کردم فقط، تا در شبهایی که دیوونه می شم و می خوام براش اس ام اس بزنم، نشه که نشه.

و فراموشم شد....

این مدت،‌ بارها و بارها براش پیغام فرستادم و نرسیده بود. بارها و بارها. و فکر کرده بودم چرا و نفهمیده بودم. تبریک سال نو و شوخی های شب امتحانی برای بیست نفر که نوزده نفرشان بهانه بودند و به همه ی بهانه ها رسیده بود پیامم.  فراموش کرده بودم. از یاد برده بودم به کل که چرا...

دیشب، سختم آمده بود باز. سختم آمده بود که یک بار دیگر نوشته هایی که بویش را می داد،‌خواندم و مرور کردم اس ام اس ها و حرف ها و خاطراتمان را و به جنون رسیدم باز. گفتم بگذار شماره اش را پاک کنم. نه به تمامی. حفظم شماره اش را که برایم بی شمار ساده است آن چند عدد. آمدم که تغییرش دهم. که یک سد بکشم...

چند دقیقه ای طول کشید که فهمیدم یک هفت را قبلا پاک کرده ام. اینبار هم می خواستم هفت پاک کنم. همین شد که برایم سخت نشد فهمیدنش. همین شد که برایم سخت شد فهمیدنم.

انگار که در تمام این روزها، سعی کرده باشم خودم را به هزاران جور محافظت کنم. می فهمم؟ می فهمی؟ تلاش دخترک درونم که آرام بگیرد و ضربه نخورد و نرم بگذارد و بگذرد...

می دانی؟ می گذرد این ماه ها. این ماه ها می گذرد و این طنز تلخی که من چند صفحه ای، سطری، کلامی اش بودم، پایان می پذیرد. پایان می پذیرد و من از این دیوارها، آسمان، کوچه ها، پیاده رو ها و خیابان های پیموده شده و نپیموده شده می گذرم. می گذرد و من از یاد خواهم برد شاید که تو و این روزها را و در هم تنیدگی شان را. می گذرد و دیگر آزارت نخواهم داد. آزار نخواهم کشید....

می دانی؟ تابستان که بیاید، می گذارمت و می روم. می گذارمت و این خاک را به تو می گذارم و می روم جایی که برای خودم باشد. می روم همانطور که در آخرین روز گفتمت، به جایی که از تو خبری نباشد در آن.

باشد که آرام گیرم...

   + هاش ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
comment نظرات ()