در بهشت اکنون!

امان را از من بگیر...

برای خودم نیست رختخواب. انسان چه زود عادت می کند. از یاد برده بودم این عادت ها را. این عادت کردن ها را. برای خودم نیست. آدمی اش نرم خو است، رسیده است و نرم. باید همین باشد. بالشت و پتو و تشک، هر سه همین را می گویند.

برای خودم نیست رختخواب. این را نخوابیدنم می گوید. جمع می کنم و باز می کنم موهایم را که شاید بخوابم، که نمی شود. می چرخم و می غلتم که شاید بخوابم، نمی شود.

فکر می کنم باید آهنگ گوش کنم شاید. همان دکلمه ی جادویی نامجو که نهایت اعجاز و اکرام و اخلاص و تکریم را داشت و شنیدمش که، حالی ام شد. فکر می کنم که چقدر بد که نمی شود دقایقی با خودم سکوت کنم و دستاویزی خارجی می خواهم.

برای خودم نیست رختخواب. سقف، پر از نور آبی است. خیالات می گیرتم. خیالات. خیال. خیالات. خیال. خیالات. خیال....

بعد خیال می کنم که چقدر خوب بود همان چند لحظه، چند کلمه، چند حرف. خیال می کنم چقدر دور از باور بود. خیال می کنم چقدر دلتنگ بودم. خیال می کنم چه کیفی داشت که تو بودی.

خیالم می کشد.....

ادامه ی تیتر!!!! با صدای آبی نامجو: خنده ات را نه....

پی نوشت: امیرحسین گفته بود هر تغییری در دنیای درون، تغییری در دنیای بیرون دارد. راست می گفت. داشت. دارد.

پی نوشت تر: سه شنبه شب.

   + هاش ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
comment نظرات ()