در بهشت اکنون!

قحطی

بیچاره دلم

نشسته

خودش را گرفته

توی کاپشن گرمم خودش را جمع کرده

هی دارم اشک می ریزد

هی دارد اشک می ریزد

هی دارد فکر می کند چرا هیچ کس را آنقدر ندارد که بیاید از پیش من ببردش چند ساعتی هم که شده

که گریه کند

که نرم کندش

که آنقدر قابل بداندش دلم که باهاش صحبت کند

که آنقدر قدیمی باشد که هنوز در دسترسم باشد

که آنقدر جدید باشد که رسیده شده باشد برایم

بیچاره دلم

بیچاره دلم

   + هاش ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
comment نظرات ()