در بهشت اکنون!

زمان حرمت ندارد

دارم فکر می کنم آدم ها را که حتی یک روز دوست داشته باشی، تکلیف خودت و دلت را معلوم کرده ای. وگرنه حسرت، حسرت، حسرت، این حسرت لعنتی آنچنان نفست را می گیرد که کبود می شود جای نفست و خودت هم نمی فهمی. آدم ها را باید دوست داشت پسر جان همیشه عزیز من! باید دوست داشت. بگذار داستان را از همین جا شروع کنم. داستان؟ بیان را. بگذار اینبار حکایت کنم که گاهی، حسرت طنابی می شود برایت و دست هایت را می گیرد و پایت را می بندد و تو، تو آنوقت همین طور نفس نفس می زنی که خودت را برهانی. مگر رهانده می شود کسی به همین راحتی؟ همین است که تو هر جور که عمرت را زیست می کنی، کاری نکن که به حسرت ختم شود. حسرت، حسرت، حسرت است که ریشه ی عمرت را می خشکاند.

زندگی کن پسر جان من! زندگی کن! نه زندگی ای که می توانستیم با هم به تقسیم بگذاریمش حتی در یک روز. همان جور که می خواستی باش. این گردونه و چرخه، می چرخد و می گردد و آخر، یک بار روزی آنقدر چرخیدیم که این حسرت لعنتی زندگیمان را ترک کرد.

ما، انسان های ترسویی بودیم. چرا که فکر می کردیم بیش از اندازه زرنگیم، قوی هستیم و محکم. ما، ناقضان کلمات داروین شدیم. اولین کسانی که از بین رفتند، ما شدیم.... 

   + هاش ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()