در بهشت اکنون!

مشارکت

هیچ کس که نمی دانست، خودم می دانستم.

برای همین، وقتی آمده بودیم صبح، دور هم جمع شده بودیم، سرم را بالا نیاورده بودم، نگاهت نکرده بودم. فرار کرده بودم از نگاهت. نخواسته بودم ببینمت انگار کن که دارم می گویم یکی مثل بقیه ای. یکی مثل بقیه نبودی که.

هیچ کس نمی دانست که، خودم می دانستم.

برای همین، وقتی دست دراز کردی که بگیرمش، نگرفتم. یک پارچه ی غرور را، اینطور نمی خواستم بشکنم. انگار که گفته باشم من می توانم بدون این دست ها هنوز به راه خودم ادامه دهم.

هیچ کس نمی دانست که، خودم می دانستم.

برای همین، به مثلا به روی خودم نیاوردم وقت عکس گرفتن. که برای من مهم است هنوز تو کجایی و من کجا. برای همین، سرت را که تکیه دادی به من نامحسوس و یواش - که پست سرت بودم-  خندیدن که خندیدم، فقط سرم کمی خم تر شد به سمت پایین. به سمت تو.

هیچ کس....

نه! تو می دانستی. برای همین سعی کردی به روی خودت نیاوری که صبح دیده ایم هم را. که شتابزده - سلاممان و گیج احوالپرسی مان شد. برای همین دستت را که نگرفتم، شاکی شدی. برای همین، عکس که تمام شد، برگشتی، من را نگاه کردی و ابراز کردی که دانسته ای که سرت تکیه به پای من داشته. که خنده ات نه که نگرفته باشد، فرق دارد با تمام عکس ها و خنده ها.

هیچ کس نمی دانست که، من و تو که می دانستیم.

فقط

باور نداشتیم....

پی نوشت: تمام خاطرات که تمام شوند، ته بکشند، آدمی به چه دلخوشی زنده است؟

پی نوشت ٢: از چه زندگی ای چه ساختیم....

   + هاش ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٦
comment نظرات ()