در بهشت اکنون!

عطف

یک معلم عزیزی داشتم من. آن وقتی که راهنمایی بودم. سه سال معلم علومم بود. همیشه از شاگرد های دلخواهش بودم (این را هیچ وقت نگفت اما می دانم دیگر!) همیشه سرگروهش بودم و همیشه عاشقش. یک روز در این سه سال با ما قهر کرد. آن روز را کامل به یاد دارم که چه درس داد و چطور بود. همان عشق به شیمی را کاشت در من. مسیر زندگی دبیرستانی ام، رشته ی تحصیلی ام در ادامه اش، همه از کارهای اون بود.

امروز، سر کلاس های سه شنبه، استاد جان خواست که مسیر زندگیمان را تصویر کنیم. از سال های بین دبستان تا دبیرستان که گذر می کردم، رسیدم به آن روزی که سوم راهنمایی بودم، ترم اول. نمره ی علومم شده بود چیزی حدود هفده و نیم یا شانزده و نیم شده بودم و برای بار اول، توان ایستادن روی پاهایم را از دست دادم. صدایم کرد. تک تکمان را البته. نمره ی کلاسی و کارهای امتیازی و غیره را هم جمع زد و اضافه کرد و دست آخر، از نمره ی بیست هم کمی بیشتر شد نمره ام.

امشب حس کردم چقدر انسان بوده. که چه تاثیر مثبتی رویم داشته و گذاشته و دارد.

پی نوشت: می گویند گریه آدم ها را به هم نزدیک می کند. حداقل می تواند که.

پی نوشت دو: امروز آسمان کلاسمان بارانی بود ...

   + هاش ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢۸
comment نظرات ()