در بهشت اکنون!

جزئیات مهم

من دوره ی دانشجویی عجیبی داشتم. می گویم داشتم، نه چون تمام شده. چون عجیب بودنش حتی، دارد به عادت می رسانتم.

جمع های دخترانه یمان رو دوست نداشتم. هیچ وقت. پسرانه ها بهتر بود. گروه های پرطرفدار همسالانم را خیلی زود امتحان کردم و خیلی زود بریدم ازشان. شد که کشیده شوم به تنهایی، اما نشد که بخواهم برگردم به برزخ دنیای دخترانه شان.

یک روز اما، نشستیم دور هم. چهار نفر از دخترانه ترین ها بودند به بیانی. و من. حرف کشید به کارهای دخترانه. به کارهای زنانه. به مثلا درست کردن غذا. خاطره ی شیرینی است. بهترین دست پخت را به بیان خودشان به من دادند. پیاز سوخاری ام. خوراک مخصوص ماکارانی ام. برشته کردن دانه های برنج. دستورهای غذایی ام را دوست داشتند. یک مکالمه شد، نه خیلی کوتاه. و خیلی دوستانه.

امروز از ارزش های زنانه حرف زدیم. یاد آن دور همی دوستانه ی زنانه مان افتادم. کوتاه بود اما زن بودیم.

   + هاش ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٠
comment نظرات ()