در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
آبان ٩٦
مهر ٩٦
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

چیزی شبیه معجزه

دوست هایم که برمی گردند به وطن، به خودم حق نمی دهم دیگر که خمود باشم. خمود شده ام این یک سال کمتری که گذشت. حس گند تنهایی گرفته اتم. حق دارم. حق ندارم اما این جور روی همه چیز پا بگذارم. گذاشته ام اما گاهی.

دوست جان جان جان جان جانم برگشته مام وطن. زنگ زده ام و در دسترسم نبوده. قهری شده ام. دو روزم را زهر مار کرده ام. بلاخره که بیرون رفته ایم، تمام انر‍ژی مفیدم تخلیه شده. چند دقیقه ی اول خوب است. یک ساعت را هم می شود که کنار بیایم. اما بیشترش....

راست می گوید خب. خستگی شدید رفتاری ام را دوست ندارم. نمی پسندم. زنگ می زنیم یکی دیگر از بچه ها که آمده. چند روزی بیشتر نیست و می رود. می گویم دلم می خواهد ببینمش. دوستم همپا می شود با من. ساعتی طول می کشد تا برسیم. می بینیمش. حواسم نیست. اصلا حواسم به خودم نیست.

حواسم جمع که می شود، دارم می خندم. خوش شده ام. از پیله ی غم سهمگین این روزهایم خارج شده ام. بوی خودم را می دهد تنم. خنده هایم را دوست دارم. شوخی هایم را. انگار حال گرفته شده ام پس داده شده.

استاد جانم، می گوید که وقتی به انرژی زنانه ی درونتان توجه نکنید، حالتان را می گیرد. نگاه می کنم به خودم، می بینم نشسته ام پای یک رابطه ای که به هزار کلام آرزو کرده ام که تمام شود، باز همچنان نشسته مانده ام. اصلا انگار عشق کرده ام که بگویم زنانگی ام را تحقیر کرده حتی، اما اگر بشود فلان و بهمان. دیده ام کسی که زن زندگی اش شده، چقدر با آنچه نیستم و نمی خواهم شبیه است، باز بافته ام خب من نبودم و او را یافته. حق دارد بانوی کبیر عزیز دوست داشتنی درونم که حالم را بگیرد. اصلا حال بد فرستادن را برای این وقت هایش کنار گذاشته دیگر!

خودم، نوشته ام که وقتی کسی اندازه ات نیست دست به اندازه ی خودت نزن. که بیخیال شو. که مرض که نداری پای یک رابطه ی اشتباه بمانی. بعد خوانده امش و تعجب کرده ام که چقدر عجیب! همین خودم، همین کار را کرده. بعد از نسخه پیچی هایش تعجب کرده. از سرخوش نبودن ها و گرفته بودن هاش. از تمام درد هایی که به زن درونش داده. از تمام وقت هایی که خودش را برای خود بودن، برای زن بودن،‌ برای هزار و یک دلیل بی دلیل سوزانده. زخمی کرده. خودش، خودش را!

با خنده، با شادی، با همه ی چیزهای خوب، برگشته ام. نشسته ام به نوشتن ِ وقایع. ورق زده ام دفتر خاطراتم را. دیده ام که همین ملاقات آخر با این دوستم را، به سه زمان مختلف، با سه ادبیات مختلف، همچنان با یک نوع متن، نگاشته ام. و چقدر عجیب!

می زنم چند صفحه قبل تر. خواب دیده ام. بیدار که شدم، ثبتش کرده ام. در خواب، کنار هم نشسته ایم. من به سمت مقابلش تکیه دارم، نه به شانه ی او. می بینتم. آرام موهایم را کنار می زند. به نرمی. به بازی. هدیه ی خواب گونه،‌به شدت منتظر است که اتفاق بعدی چه می تواند باشد. سعی می کند منتظر بماند. خم می شود آرام او، می بوسد صورتم را. یادم که نمی آید. اما باید حتی توی خواب هم توی ذوقم زده باشد. (انقدر که توی خواب هم بچه پررو شده ام جدیدا) بقیه اش را نشد ثبت کنم. پرید. اما می دانست که بیدارم. می دانست منتظر حرکاتش هستم. توی خواب هم عجیب بود.

مرد عاشقی هایم را باید عوض کنم. مهم نیست که این همه انسان می بینمش. مهم نیست چقدر تک تک حرکاتش را می شناسم. مهم نیست. اینکه انرژی عشق زندگی ام بلوکه شده برای روز مبادا، نفس امروز هایم را گرفته. زئوس چند ماه پیش به پا خواسته ام آرام گرفته. از بند گسستن انقدر سریع هم نمی هراسم دیگر. کنش هایم خود آگاه تر شده حتی.

یک چیزی، درونم دارد لبخند می زند. انگار خوابی که دیده ام، یک نشانه ی از پیش بوده. روزی که گذرانده ام،‌تاییدش. مرد زندگی ام عوض شده. باور نکرده ام. باور می کنم.

باید یک اسم جدید پیدا کنم. آدم جدیدی است در نوشته هایم. خوشحالم که وارد شده. شاید عمر بودنش تا به همین بودن ایرانش بکشد. شاید دوست جان جان جان جان جانم دیگر هم پایم نیاید بهانه دستم بدهد که ببینمش، برای ساختن این لحظات. مهم نیست. همین چند لحظه ی کوتاه هم شیرین بوده. یادم انداخته که چقدر شاد بودنم،‌ مهم است برایم و چقدر از این مهم دور افتاده ام. 

یک آدم جدید، که یک بهانه شد برای نوشتن طولانی یک متن. 

...