در بهشت اکنون!

آخرین

موهایم را که بافه کردم، صدایی درونم گفت به تمسخر که اشتباه می کنی. که یک خط نوشته خواندی. اثر ندارد که.

صدایی در درونم گریه کرد.

دست به قیچی بردم و بریدم بافه را.

صدایی از درونم به تمسخر گفت که اگر راست می گویی کوتاه کن ناخن هایت را. به تمامی. از ته.

صدایی در درونم گریه کرد.

کوتاه کردم. ناخن های دست و پا را. مثل دوران مدرسه. مثل شنبه صبح ها.

صدایی از درونم خندید که چه احمقانه راه های هیچ کس نرفته را هم می پیمایم برای کوتاه کردن رابطه. که جای خالی یک بافه را هر کسی تشخیص می دهد.

صدایی در درونم گریه کرد.

صدایی در درونم گریه کرد.

صدایی در درونم گریه کرد.

راست بود جمله. کارا بود. ناخن هایم هنوز رشد نکرده کامل، که رابطه تمام شد. تمام شد رابطه. تمام شد. آزاد شدم. صداهای درونم سکوت کرده اند. ساکت شده اند. ساکت.

خوب راست بود جمله

پ.ن:

در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می خواست چیزی از وجودم را بکنم بریزم دور. یک جور انتقام آیینی. ما زن ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می گیرد،... شروع می کنیم به کوتاه کردن. ناخن ها، موها، حرف ها، رابطه ها.

خاطرات خانه ی ییلاقی، ویرجینیا گلف

   + هاش ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۱
comment نظرات ()