در بهشت اکنون!

پنج سال هم بیشتر

برادری، همیشه مشکل اقامت داشت.

یعنی همیشه این ترس وجود داشت که شاید برگردد. این ترس آن اوایل ترها که رفته بود خیلی زیاد بود. بعدها اما، کم و کم و کمتر شد و از بین رفت. اما راهی بود بین شروع تا از بین رفتن ترس.

آبان سال اول بود. نگران برادری بودم. احتمال داشت که خراب شود دنیای دو سال و چند ماهه اش. رفتیم با بچه ها چیتگر. رفتیم برای کشیدن قلیان و چایی. یکی از بچه ها بود که آن روزها قلیان نمی کشید. هیچ چیز نمی کشید. این روزها؟ چند وقت پیش انقدر سیگار کشید که بستری شد بیمارستان چند وقتی اینجور که شنیده ام. چه چند سال زودی!

آبان هشتاد و پنج بود. رفته بودیم چیتگر. تنباکوی قلیان را خیس کرده بودند از قبل. قلیان عجیب خوب کام می داد. عجیب عجیب بود. در سرگیجه ی بین قلیان و چای، گفت که می دانستی اسم خواهر من هم هدیه است؟

این دیالوگ را، این تصویر را، هر بار که می بینمش در ذهنم تکرار می شود. شد دوست عزیزم. شد دوست عزیزم و دوست عزیزم ماند. هنوز هم دوست عزیزم است. یکی از دوستان. یکی از عزیزان. یکی از یکی ها.

دفاع کارشناسی اش بود. داشت حرف می زد. در باز شد و خواهرش آمد. دیده بودمش چند باری. اما اینبار من بزرگتر شده بودم و جنس او فرق کرده بود. آمد، نشست و دیدمش و برای دفاع برادرش دست زد و دفاع تمام شد و رفتیم...

بعد از دفاع، دست دادمش باهاش. انگار نقطه ی پایان شد. نقطه ی پایان دوست عزیزم. پسری دوست داشتنی ام. انگار نقطه ی پایان اینطور جوانی کردن هایش بود. بعد از دفاع، دست دادیم. به بهانه ی خداحافظی. به نشانه ای از پایان....

- خداحافظ هدیه جان

-خداحافظ هدیه جان

تمام شد! برادری اش را پس گرفت...

 

   + هاش ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۸
comment نظرات ()