در بهشت اکنون!

در

مثل این می ماند که کلید خانه ات را در خیابان گم کرده باشی.

آدم ها می آیند، سرک می کشند. می گردند. نظر می دهند. تعجب می کنند. تشویق می کنند. ناسزا می گویند. در خیابان جلوی رویم را می گیرند که عجب! تو نوشته بودی؟ در دانشگاه عجیب نگاهم می کنند. بعضی وقت ها به زور سرم را صاف می گیرم. عینک آفتابی ام را حتی وقتی هوا کمی ابری است، می زنم که نبینند چطور نگاه های متعجبشان را دنبال می کنم.

آدم ها، می آیند و سرک می کشند. سعی می کنند به رویم نیاورند. سعی می کنند به رویم بیاورند. سعی می کنند نا محسوس بیان کنند خوانده هایشان را. سعی می کنند...

مثل این مانده باشد که کلید خانه ات را در خیابان کسی پیدا کرده باشد. تکثیر کرده باشد. هر کسی داشته باشدش. اصلا خانه، خانه ی توست بعد از آن؟

درگیر ترم که صاحب خانه کیست الان؟

   + هاش ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩
comment نظرات ()