در بهشت اکنون!

هیچ راهی دور نیست

زخمی که خیانت ایجاد می کند، دو زخم متفاوت است:

اولینش، می شود این که آدم خیانت خورده باور می کند که دوست داشتنی نیست. باید زمان بگذرد و پوست بیندازد و درمان شود تا باز به این باور برسد که می شود باز دوستش بدارند. تا به آن وقت؟ زندگی اش دچار بحران می شود.

دومینش اما خون بار تر است. اینکه برایش سخت می شود اعتماد به آدم ها. اینکه باور کند آدم ها هنوز می توانند رگه هایی فرشته صفت داشته باشند. دومینش اما درد بیشتری دارد.

بعد، یک درد دیگری هم این وسط هست. دردی که تو باید همیشه مچ دستت را محکم بگیری که به کس دیگری خیانت نکنی. که کس دیگری این وسط از تو زخمی نشود. توئی که یکبار زخم خوردی، راحت تر می توانی آسیب بزنی. راحت تر می توانی نقاط حساس را بشناسی. راحت تر می توانی خونی بریزی از ادم ها که اثرش ماندگار شود و بماند...

آن سال های حالا دور، آن سال های حالا به شدت دور، دختر به عمیق ترین اعتماد زندگی من خیانت کرد. کسی که به خیال من، هم رازم بود، آنقدر خونی ام کرد که سال ها گذشت تا به کسی اعتماد کردم. سال ها گذشت، اما هیچ وقت نشد آن طور بی پروا و کودکانه اعتماد کنم.

حالا، زمانه چرخیده و چرخانده و من و خواهر کوچکترش را هم مسیر کرده. می ترسم. می ترسم حواسم نباشد و این شاهدخت هنوز سفر نکرده را زخمی کنم. زمانه چرخیده و حالا قدرت به طور نابرابری دست من است...

   + هاش ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()