در بهشت اکنون!

رد پای مرگ

۱- یه مدتیه گیجم. شاید زیاد مسئله ی مهمی نباشه اما خب هر کس خودش برای هر چیزی ارزش گذاری می کنه. امشب قراره یه چیز خیلی مهم برام روشن شه. نه! اونی که فکر می کنی نیست. اصلا نمی تونی بفهمی چیه. اصلا. احمقانه است اما امروز یه کم از راهی که قراره فردا و فرداها طی کنم مشخص می شه. خدا به داد برسه! مخصوصا برعکس اون چیزی که می خواستم، تقریبا اون مشورتی که می خواستم بگیرم رو نگرفتم. فقط تونستم با بهناز حرف بزنم که گفت: من می گم نه!

خیلی مبهمه؟ آره! خیلی مبهمه! اما امشب معلوم می شه.

* راستی راست می گن هر جا بری آسمون همین رنگه؟

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

۲- بهار زنگ زده. معمولا از این کار ها نمی کنه!!! مهمون داره خونمون قل قل می زنه! پنج تا بچه ی یک تا پنج ساله! حال صداش خوب نیست. می گه سرت خلوت شد بهم زنگ بزن. طاقت نمیارم و می رم در اتاق رو می بندم بهش زنگ می زنم. یه کم مقدمه می چینه. می گه نمی خوام به روحیه و درست لطمه بزنه. قول بده عقلانی بگی و احساسی کار نکنی.

مقدمه اش که تموم می شه، کاملا خودم رو می بازم. یه چیز مهمی شده که اینقدر داره می پیچونه. یکی تو سرم داد می زنه: بابک رو می گه.

می خندم و می گم ادامه بده. رو من تاثیر بذاره؟

 می گه حتی اگه بهت بگن بهار مرده هم برات فرقی نمی کنه؟

بیشتر می ترسم. می گم مگه چیزی شده؟ کسی مرده؟

می گه: آره. و بعد سریع اضافه می کنه: سمیرا و رسول و میلاد نیستن ها! (فکر می کنم چرا بابک رو نگفت؟)

میگم امیر کیانی؟ می گه: نه! نه! نه!

کم مونده کنترلم رو از دست بدم. می گم: کی؟

می گه: بابک. خودکشی کرده.....

* این یه متن تخیلی نیست. نه! نه متاسفانه.

* بابک یکی از بچه های کانون بود. (دقت کن. بود) مو های فرفری داشت و تصویری که من ازش یادمه، خیلی می خندید. خواهرش المپیادی بود. ریاضی. و خیلی به اون افتخار می کرد. رشته ی خودش هم فیزیک بود. و هزاران بود دیگه!

* بله! کاملا با شما موافقم! این طرز خبر دادن نیست. اما خودم هم همین قدر شوکه شدم خواستم کاملا منتقل کنم! یادتون نره تو دنیا از هر اسمی فقط یکی نیست!

* شاید نحسی سیزده به همین بگن... درسته که من امروز فهمیدم اما این اتفاق سیزدهم افتاد....

   + هاش ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٥
comment نظرات ()