جانانکم

هی به من فشار آورد که دردم زیاده. که نمیتونم نفس بکشم. که سرفه می کنم. خورده بود به یکی از تخماتیک ترین اوضاع مالی زندگی من که با دوتایی شدنش، اوضاع مالیش هم دوبرابر پیچیده شده. هی گفتم صبر کن. هی گفت سختمه. هی گفتم صبر کن. صبر کرد. آزمایش خونش رو گرفتیم و همه چیز عادی بود به جز کم خونی شدید. 

آزمایشش رو دکتر گرفته و میگه اینی که تو میگی اصلا نیاز به آزمایش نداشته که. عفونته. ریوی شاید. ببرش برای تست سل. الکی آزمایش دادین اصلا. بیمارستان گفت زودتر بیاریدش. به شدت ممکنه سل باشه. بیاد آزمایش بده.

دارم به یکی دو ماهی فکر می کنم که هی می گفت سرفه اذیتم می کنه. هی می گفت به خدا حالم بده. هی می گفتم صبر کن. چشم. این هفته. این هفته. این هفته. اگر بچه ی خودم هم بود همین کار رو می کردم؟ از خجالت دارم آب میشم که چقدر ساده گرفتمش. از خجالت دارم آب میشم که چرا معاینه ی اولش رو یه دکتر بهتر نبردمش.

صبح، توی سه صفحه ی صبحگاهی ام نوشتم به جایی از زندگی رسیدم که می فهمم «غمت در نهانخانه ی دل نشیند» یعنی چی. الان دارم فکر می کنم که نه. مطمئن نیستم. اصلا مطمئن نیستم. هنوز به نظرم دارم در برابر زندگی نقش بازی می کنم.

/ 0 نظر / 12 بازدید