تپق فرویدی

معنی اش می شود وقتی که حواست نیست، و کلامی، کاری، تلفظی را اشتباه می گویی. بهتر است بگویم کلمه ای را به نادرست در جای کلمه ای دیگر به کار می بری.

اگر فرض کنم (وقت هایی مثل الان که توی قوطی زندگی می کنم قوه ی تخیل ام هم ته می کشد) که بشود یک بار دیگر به تجربه های عاطفی زندگی مثل یک بخش و یک روال در زندگی نگاه کنم (چقدر سخت است نوشتن این جمله حتی)، پس باید بپذیرم حتی که می تواند یک اتفاق باشد.

برای یکی از دوستانم یادداشت گذاشته ام بخشی از شعر سیاوش را: "باید پارو نزد وا داد، باید دل رو به دریا داد" و پا نویس کرده ام که بهش بگویم به حرفش گوش کند. بعدتر، مثل را که دوباره می خوانم، آن "ن" نا متجانس توی چشمم می رود. "به حرفش گوش نده". دوباره که می خوانم، کفری می شوم از دست خودم با اصالت فکر هایم.

عادت کرده ام به از بالا نگاه کردن به دوستان هم سن ام. عادت کرده ام که برایشان دلم نلرزد. بد عادتی است. بد جایی است... همین جوری می شود که تنها می ماند آدم!

/ 1 نظر / 12 بازدید
خوده خودم

هه هه، از این اتفاقا همیشه می افته. چقدرم حس گندیه بعدش که آدم متوجه اش می شه.