بزرگ

اولین باری که به معنای دگر گونه عاشق شدم، ١١ شهریور هزار و سیصد و هشتاد و دو بود.

پسر، تی شرت سفید پوشیده بود، شلوار سیاه. کوله پشتی داشت. زنجیر نازک طلایی. داشت با موبایلش حرف می زد و از پله ها بالا می آمد.

متولد هشتم ماه نه بود. در دانشگاه زبان انگلیسی می خواند آن وقت ها هنوز. دو کتاب ترجمه کرده بود و چند کتاب دیگر هم داشت. و برای من مظهر دانستن بود آن زمان. یکبار از استنفورد گفت. که چیزی شبیه زندگی است....

هفت سال گذشته است. حالا، هم سن آن روزهای مرد بزرگ آن روزگارانم شدم. هشتم آذر ماه امسال، امتحان تافل دارم. (و فکر می کنم چقدر این روزها اعداد بی دلیل بی بدیلند.) و سال هاست رفتن استنفورد، طواف زندگانی ام است....

امروزِ، همان وسوسه ی قدیمی استنفوردی قلقلکم داد...

/ 3 نظر / 4 بازدید
علیرضا

چقدر جالب. به شکل کاملا رمانتیکی مسیر زندگی خودت رو پیدا کردی اما مواظب باش داری به هدف میرسی اینجا دیگه عقل که باید تصمیم بگیره

فاطمه

چقدر کوچولی بودی عاشق شدی[تعجب]

شاپور

عجب . یه عشق تافلی ! یا یه عشق استنفوردی ! یا یه عشق قلقلکی. و این که عجب مسیر یابی است این عشق