سرویس

شب ها را خوابگاه نیستم. خانه ی خواهری ام. که دور است خیلی خیلی خیلی از محل کار (آموزی!). و هر روز یک آدمی خیلی خیرخواه می شود می خواهد برسانتم. می رساند هم بعضی وقت ها این آدم های گاه به گاه!

بی کارند ها مردم!

پ.ن.1: آقاهه ی امروز از آقای خاص هم حتی 4 سال بزرگتر بود حداقل!‌ (یعنی خودش گفت! شاید دروغ گفته باشد!) آقاهه ی خیر امروز حالتش شبیه آقای هیچ کس بود. چقدر خوب بود که هدیه هیچ روزیش شبیه روز و ثانیه و وقت قبلش نیست!

پ.ن.2: وبلاگم که درست شده، انقدر ذوق مرگیده ام که می خواهم نه یکبار که هشتصدانه بار متن بنویسم برایش!

پ.ن.3: کار خوبی نیست ها! اما کیف می دهد گاهی از ستاری تا لویزان را بیست دقیقه ای برساندنتت!!!!

/ 6 نظر / 3 بازدید
فاطمه

بعد از این میای خونه ی خودمون خودم می رسونمت[عصبانی]بالاخره من آبجی بزرگما!!!

محیا

آقاهه ی امروز از آقای خاص هم حتی 4 سال بزرگتر بود حداقل!‌ ؟ [نیشخند] یعنی سن بابا بزرگ منو داشت؟ [چشمک]

محیا

گلی بگو چه ساعتی میزنی بیرون شاید یه روزایی باهم هم مسیر شدیم خوب!

محیا

خوب پس سن بابا بزرگمو نداشته اما در هر صورت هنوز خیلی پیره! [نیشخند][چشمک][زبان]

طلایه Z

یعنی عاشقه این تشبیهاتم [نیشخند][نیشخند] اقای هیچکی و خاص و هاها