در میانه ی درگاهی

از این متن ها هست که یک بار که با خودتی و تنهایی، فکر می کنی به آدم هایت و دلت پر می کشد از خوشی برای داشتنشان و می خواهی که بهشان بگویی، بعد خودت را می گردی برای کلمات محبت، پیدا می کنی این کلمات را، می گذاری توی جملات، یک یکشان را می کشی، زیبا می کنی،‌طرح می دهی، می نویسی و می فرستی برای آدم هایت. که ممنونم از حضورتان. که گرمم. که مرسی.

چند ماه پیش بود به گمانم، یک متن نوشتم به تشکر از حضور دوستانم در همان چند ماه پیش. و وقت فرستادن برای آدم هایم، یکی شان را هر چقدر سعی کردم بگنجانم، نشد. هر چقدر که گشتم به دنبالش که کجای روزگارم ایستاده، که چقدر دوست داشتنی و عزیز است، نفهمیدم. آدم دل لرزه سازی بود برایم، فکر کردم تمام شده. سختی ماجرا وقتی شد که بار دیگری دیدمش و باز لرزیدم.

راستش، الان دارم فکر میکنم چقدر سخت می شود وقتی دل و دانش آدمی،‌تایید نکنند هم را. که بدانی کسی باید رفته شود، که باز جایی بلنگد. شاید هم نه. شاید دارم بار اضافی روی دوش خودیت خودم می گذارم.

بعضی آدم ها، باید رفته شوند. این، حکم است. باید است. قطعی است.

پی نوشت: بدی ترش این است که متاسفانه بعضی آدم ها، به هیچ وجه زیر بار حکم و حرف قطعی  و باید نمی روند.

/ 0 نظر / 3 بازدید