انگار قرار است بشناسمش خودم را

با نهایت حس و حال دخترانگی ام، نشانده امش کنار دستم و دفتر خاطراتم را گرفته ام دستم که برایش تکه ای را بخوانم که به درک برسانمش که دقیقا چه شده با خودکار آبی. می زند و روزی از روزهای زمستان می آید و طعم لاته ی سکر آور کافه های گاندی.

رد پایش را می بینم و می خندم و برایش می خوانم که یادت هست؟ می خوانم و می خوانم و یک روز زمستانی برایم زنده می شود و می خندیم. یادم می آید که خوابم می آمد و خسته بودم و برای نوشتن همان چند خط هم چندین روز وقت گذاشتم انقدر سخت بود. یادم می آید و خیلی سریع فقط نوشتم که روزهای مثل امروز و فرداها، فراموشم نشود آن خنده ها و خوشی ها....

یادم می آید که زود نوشتم و گذشتم....

آخرین جمله اش را نوشته ام: خیلی حوصله ی جزئیات نوشتن ندارم.

تعجب می کنم که می خندد به من. به تنهایی ات خودم و نوشته هایم. می خندد به توهم گریز از جزئیاتم. می خندد.

تعجب هم دارد. انگار یکی را وارد نگاهت به یکی از لحظات زندگی ات کنی - که خودش هم بوده - برایش بگویی چگونه به یاد می آوری خاطراتت را. و انگار تازه بفهمی که آدم ها متفاوت از تو دنیا را می بینند.

پ.ن: آدمانگی ام را که به کشف می کشم، دخترانگی ام را که پیدا می کنم، شده ام یک کاشف جسور که چراغ برداشته و راه افتاده در درونش و پیدا می کند جزیره ای را نه که قاره ای بزرگ در درون اقیانوسم.

تعجب هم دارد دیگر!

/ 4 نظر / 3 بازدید
محیا

برات خیلی خوشحالم دخترک این شبها

محمد

یووووووووووووووو!!! بهترینی!

محمد

یووووووووووووووووووووو! بهترینی!!

محیا

بالام جان خوب برام جالب بود که نوشتی حوصله نوشتن جزئیات رو ندارم آخه ریز ترین و نازکترین چیزهارو هم نوشته بودی! [چشمک]