ای به جا مانده از دی

روزهای رفتنش، چند روز قبل تر، هی می گفت محیا که ببرم براش اون رژلب نارنجی اش رو که دستم جا مونده بود.

و من شب خداحافظی شون بهش پس دادم.

فکر کنم حتی من جدی بداخلاق هم بفهمم الان حسرتش رو!

/ 3 نظر / 4 بازدید
محیا

یادته؟ بهش گفتی: این رژلب با طعم محیا ست! ذلم سوخت واستون آوردمش! چقدر لذت بردم ازت مطمئنم پشت اون اخمش بهت اون هم لذت برد

محیا

راستی این رژلب رو دیگه نزدم، نگه داشتم واسه دی امسال [لبخند] حاضرم دوباره دستت جاش بذارم که یه بار بیای و همون جمله رو تو صورتش بگی[نیشخند]