اکسترا

ده و چند دقیقه ی شب، حوالی توانیر رو بالا میرفتم و بهت فکر می کردم. برف می اومد. هفته ی پیش رفتیم شام بخوریم و از گرما به حال تهوع رسیده بودم. هیتر رو برام خاموش کردن و نشستم توی حیاط تا یه کم این گر گرفتگی جانم آروم بگیره و دیشب بلاخره خنک شدم. زیر برف راه می رفتم و ولیعصر خلوت خلوت بود و فرصتی بود بین همه ی این شلوغی ها برای فکر کردن به تو.
اولین سفری که رفتیم، فصل عوض کردیم. جاده شبیه کمد نارنینا شد. توی سکوت دم صبح، بین اون گاو گم لذت بخش روستایی که هیچ کس به جز ما نبود، من به بارش برف نگاه کردم و به راه رفتن تو. سیاه. سنگین. ساکت.
دیشب هم همین بود. یه گذر از تابستون به جادو. که برف می اومد. دستم رو دراز کرده بودم و برف ها رو تعقیب می کردم که می افتادند کف دستم. چند لحظه صبر می کردند و همین و من فکر می کردم به اندوهی که با رفتن تو به جانم ریخت، تازه دارم به جای جدال کنار میام. تازه دارم می پذیرم که تو من رو نخواستی. که تو برای من نجنگیدی. که وقتی من گفتم میخوام که برم، گفتی باشه و به سلامت. آره، غمگین گفتی. اما من هراس تمام زندگیم نخواسته شدنه و تمام این ماه ها فکر کردم همیشه و فکر می کنم تو من رو نخواستی.
دیشب برف می اومد. من تنها وسط ولیعصر، پله های کنار همت رو رفتم به سمت بالا. توانیر. یه زن و مرد با دهان باز دور خودشون چرخ میزدند. رو به آسمون. منتظر اون دونه ای که بره توی دهنشون و بخندونتشون. من به تو فکر کردم و دیدم کم به کم داری رها میشی از جان من. چشم هام رو بستم و زیر لب باهات خداحافظی کردم. که تو عزیز من بودی. جان من بودی. مهربان من بودی. آخرین کسی بودی که با صدای بلند و بارها و به تکرار بهش گفته بودم که دوستت دارم تا اون روزی که رفتی.
توی دلم هزار زلزله، هزار آتشفشان و هزار آتش سوزی بوده این ماه ها. به کوروش گفتم این روزها دارم سعی می کنم بپذیرم که من اونقدر که فکر می کنم دوست داشتنی نیستم. که هستند آدم هایی که من رو دوست ندارند. نمیخوان. نمی پذیرن. انتخاب نمی کنن. اندوه هزار بار نخواسته شدن روی شونه هامه. این زمستون، قراره به این درک جدیدم فکر کنم و برای تمام دوست نداشتنی بودن هام سوگواری کنم.
/ 1 نظر / 146 بازدید
taherithp

وبلاگ منم دنبال کنید لطفا🌸🌸