در بگشای! (زمستان است)

سلام سید. سلام.

آخ!

آخ سید! آخ! و سلام.

نیستی سید.نیستی. نیستی و در عمق نبودت، غرق شدن دارد! نیستی سید! نیستی.

نیستی سید.مثل صمیمی ترین یادی که همیشه بود. و روزی، با برخواستنی، به فراموشی سپرده شده. و می دانی که چیزی گم کردی. چیزی نیست. و دلتنگی. و گیجی. و گمی. کمی. کمی در این روزها سید. عجیب کمی. عجب عجیب است این روزهای تهی.حتی تهی از تو سید!

باید بارم را ببندم سید. حس عجیبی است دانستنش. دانستن این که باید چمدان بست. باید آماده شد. برای رفتن. برای آواره شدن حتی شاید. باید بارم را ببندم سید. باید ببندم بارم را و یک کیف شوم. کیفی بر دوش. و حرکت کنم. غباری در حرکت. باید ...

آخ! درد دارد سید. درد دارد دانستن اینکه می خواهی بگویی این حرف ها را. دانستن اینکه میل به گفتن داری. اما گوش شنوایی نیست. و این شاید آرزوی خردی است که بیایی و بخوانی تو لااقل. که می دانم! اگر ببینمت، آنقدر حرف هایم مسخره می شوند حتی برای خودم، که جرئت واگویه کردنشان -حتی برای خودم هم- تا روزها و روزها رنگ می بازد.

سید! حیف بود که نبودی تمام این روزها را. گلایه ای نیست. حقی نبوده برای گلایه. شاید دلگیرم. نه از تو. از همه. همه ی آنها که نبودند این روزها و نیستند هم روز به روز بیشتر. اما هنوز، فکر می کنم شاید فرجی می توانست شود. شاید! شاید می توانست تغییری رخ دهد در روزهای یخ بسته ی تابستان های بسیار. نبودی که. شاید هیچ کس نبود. و آنقدر واگویه کردم همه چیز را در درونم، که حتی همه چیز برای خودم هم کدر شده انگار.

سید! کاش بودی اما. شاید آنوقت فراموشی، سایه اش کمتر بود. خب، حداقل تو که می دانستی چه حالی دارد وقتی پا در سفری و انتظار شنیدن صدای آشنا داری. سید! صدایت، عجیب آشناست و عجیب، کم وگم...

عجیب است سید. عجیب است که نمی دانم بار چندم است که اینطور می نویسم برایت. دوست عجیب آشنای من! عجیب است سید. عجیب که عجیب حس می کنم که داری می پری! داری می روی. و نرفته، آخ که عجب دلم تنگ شده! دلم تنگ شده که نکند امیر هم برود و دیگر تمام؟

گم کردم حرف ها را انگار باز. گم کرده ام در شتاب خاطرات و تصاویر محو و مبهمی که صاعقه می زنند و خاموش می شوند باز. و عجیب ذهنم فریاد می زند: "ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من  چرا می بری؟" ومن گنگم از اینکه مگر لیلا نمی دانست نباید رفت؟

گنگم و کوفته، از سنگینی حسادت. حسادت به آهو. به ساناز. به تایماز. (و آخ که چقدر می توان حسود بود به تایماز!) به همه! به همه! به همه! حسودم سید! حسودم سید. حسودم در تمام این روزهایی که از دیدنتان می گذرد. خاکی شده تمام دنیای دورم و رنگ باخته. کاش نمی دیدمتان سید. انسان تا نمی داند، عجیب خوشبخت است! آخ که چقدر هذیان می گویم من!

روزها، زود می گذرد و من هذیان میگویم....

روزها زود می گذرد امیر. زود. چند سال است می شناسمت؟ شش سال؟ فکر کنم همین حدود باشد شاید چند ماهی کمتر. زود می گذرد روزها. اما پوچ میگذرد... نه امیر؟ خسته ام من. از خودم، بیش از همه. کوله باری باید برای بستن. می شود هنوز در این دوران در به در شد. می شود آوارگی پیشه کرد. نمی شود؟ می شود. می شود پلاک خانه ات را درون کیفت بگذاری. و حرکت کنی. نمی شود؟ امیر، می خواهم تغییر کنم. می شود؟ مگر نه؟ می شود! می خواهم باز تغییر کنم سید. می خواهم پوست بیندازم از پوسته ی این دختر لوس و ننر و گاهی شدید پر افاده و حتی گاهی درون تهی. که خسته ام کرده شاید. خسته نشدید شما؟ می خواهم کم شوم. کم شوم. کمتر شوم. محو هم. می شود امیر؟ می شود یعنی هنوز کیفی شد بر دوش و پلاکی در آن و رها شد؟ می شود؟ می شود این هنوز یک گوشه ی کوچک از آرزویی عجیب بزرگ نباشد؟ می شود؟ می شود بخشی از یک رویای بزرگ بود؟

می شود امیر؟

هنوز، استحاله ی مس در آتش گوگرد برای رویای طلا شدن، ممکن است آیا؟

امیر؟

پی نوشت ها:

شبی است امشب! درست گفته که:

سحر زلفش بدست آمد مرا شب گم شد از دستم

شب قدری نصیبم شد، ولی قدرش ندانستم...

شبی است امشب. عجیبم باز. که شاید نبودنم، عجیب بود! عجیبم و پرم از یادهای گم شده ی دورانی که می توانستم باشم و نشدم هیچ وقت.

و بعد از شش سال، ناگهان تکان می خورم. و به یاد می آورم که: گذشت! شش سال گذشت! و من ناگهانی تکان خودم و به یاد آوردم که امشب، سالگرد رفتن عزیز- برادرم بود! و عجیب حس گنگی است که بعد از این همه سال،‌که می شمردم ماه های مانده به این روز را، امسال، فراموشش کردم انگار به سادگی! و تکانی ناگهانی به هوشم آورد! باز هم ناگهانی!

٢

سید. سید امیر مهدی اصغری. دوست عزیزم. که گم شده انگار. گم شدی دیگر امیر! وگرنه به یاد می آوردی حداقل آدرس اینجا را! و من هنوز حسودم به تایماز! آخ که الان چقدر می توانست بچسبد گرمای دلچسب تهران، یک لیوان چای پررنگ شیرین، دو لقمه نان و پنیر و چند نفس عمیق به دم دلنشین سیگار! و راه رفتن! راه رفتن! راه رفتن! از ونک به پایین با تو. یا از مرکز شهر به سمت شرق با هر کس دیگر! آخ که چقدر حسودم انگار!

راستی! فهمیدی اصلا که فندک نارنجی ات بعد از آخرین دیدارمان، دود شده؟

٣

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی!

در بگشای!

/ 7 نظر / 11 بازدید
سرود مرگ

پست طولانی ای بود. اما خسته کننده هرگز. قدرت قلم خوب و الفاظ سنگین.

نسیم

سلام میشه همین الان منو دعا کنیدددددد ممنونم

طاعون زدگی

چه دردی دارد دانستن ، چقدر درد دارد این همه دلتنگی که بغض هم به گمانم با خودش بیاورد کاش می شد مثل مار پوست انداخت از این خود ِ ناخواسته رها شده .از نقشی آدمی که دوستش نداری . نمی شود که خودت را خلاصه کنی در یک پلاک و بروی گم بشوی . کاش می شد ، به جهنم که کسی دنبالت بگردد یا نگردد . کاش می شد همه ی این چیزها را دوست داشتن ها و نداشتن ها را این بایستگی ها و وابستگی ها را تف کرد و رفت به درک . تنها شد . اخ که سر ِ حرف ِ دلم باز شده و محمل می گویم ، مزخرف می گویم . کلا مزخرفم . ببخش دوست حال خود نمی دانم ، برای حال دیگران می نویسم

سید امیر مهدی اصغری

ای صبا، ای پیک دور افتادگان یاد ما را تا دیار او رسان اقبال لاهوری (با اندکی تصرف و تلخیص) سلام. این وقت های شب که می شود، این روزها که می رسد/ که کمی با روزهای دیگر فرق دارد، انگار غلظتش بیشتر است/ اصولا یکی از اولین کسانی که دلم برایش تنگ می شود، شخصیتی است به نام خودت که آن شکلی هستی! که مثلا تولدت می شود و می آییم و شادیم و خوشیم و... که مثلا توی کافه نشسته ای، بعد ما وارد می شویم، بعد کف و خون و... که مثلا یک کاره بلند می شوی می آیی دم در خبرگزاری! که مثلامی آیی کافه شوکا و فردایش هم می آیی... که مثلا... گوش محترمت را بیاور جلو... شش سال که چیزی نیست! من دارم به شصت سال دیگر فکر می کنم که نشسته ام توی کافه، دارم برای جوانترها شعر می خوانم، بعد ناگهان یاد هدیه مدنی می افتم، بعد باز ناگهان تو از در وارد می شوی... اووووه! چقدر زندگی چیز ناگهانی ای است هدیه! آخر دختر جان، بنشین سر درس و بحثت، چرا پلاک توی کیفت نگه داری و آوارگی کنی؟ سقف این آسمان بی پدر، یک روز چکه می کند، یک روز آفتابش می زند توی مغزت، یک روز سنگ می بارد از افلاک... زمین مادر مرده هم که همین بساط است، یا نمور است، یا سفت. به هر حال ی

سید امیر مهدی اصغری

... به هر حال یک جاییت درد می گیرد! هی! هدیه مدنی! دوست هموار روزگار ناهموار من! ما داریم می جنگیم با این زندگی! برنده کسی ست که بیشتر به ریش دیگری بخندد.

سید امیر مهدی اصغری

نشانی جدیدم را که می بینی... بیا خلاصه، "گاه گاهی سری بزن، نگذار/ با تو از این غریبه تر بشوم"