دل غصه دار

بچه که بودم - خیلی خیلی بچه!!!! خیلی! - از اولین کتاب هایی که خواندم، داستان شهری بود که آدم های کوچولو توش زندگی می کردند. بعد عادت داشتند هر روز یک سری چیزهای خوشمزه بدهند بچه ها، عادت داشتند آدم بزرگ ها همه با هم مهربان باشند، همه با هم همکاری کنند، همه با هم...

یک روز یک غولی به شهر داستان آمد. این غول، عادت داشت روزها بخوابد و شب ها بیدار بماند و هر روز، یک سال کوچک می شد. هر شب باید برایش جشن تولد می گرفتند و کیک درست می کردند. همه ی جیره ی آرد و شکر و اینهای شهر کوچک می رفت برای کیک. یک روز همه تصمیم گرفتند به پای غول غصه، وقتی خواب بود، کلاه های چرخ دار ببندند. غول خواب، به هوا رفت و برای همیشه رفت....

اینها مهم نبود. توی داستان، یک ساعت بود. که قطره های اشک بچه ها را می شمرد. اگر بچه ای بیش از تعداد مشخصی در روز اشک می ریخت، به پدر و مادرش اخطار می داد.

بچه که بودم - دروغ است، هنوز هم هر وقت گریه می کنم - به آن ساعت فکر می کنم. به اینکه دارم بیشتر از مقدارم اشک می ریزم. به اینکه یکی باید بداند. یکی باید بیاید...

/ 2 نظر / 3 بازدید
گلچهره

بگذار بیاد چی کارش داری هرجا وقتش باشه خودش قطع میشه باور کن.[بغل]

فاطمه

چرا هیچکس راضی و خوشحال نیست!