مست و گیسو افشان

ذهن ِ زیبایی دارد. به دسته ای از انسان ها تعلق دارد که با کلام، آدم ها را به رام می آورند و در "سر" زندگی می کند. کلامش گیراست. و خودش این را می داند. کار مشترکی پیدا شد، یک بار برای کار بیرون رفتیم، بار دوم کار کنسل شد و قهوه خوردیم. بعد دعوتم کرد برای خودم. دعوتم کرد به شام. ور ِ منطقی ذهنم، غر زد که یک دعوت است. رفتیم و شام خوردیم و گپ زدیم و آمدم.

ور ِ منطقی، همچنان می گفت یک شام بوده. بخش ِ دیگرم می گفت که عادی نیست کسی را به شام دعوت کنی. انقدر زود. اینجور صمیمی. ور ِ منطقی، شش ساعتی است که خفه خون گرفته. اس ام اس زده و اینبار برای یک شام ِ دیگر، وعده ام گرفته. گفت برای دوشنبه. نمی شود و کلاس دارم. استاد ِ کلاس ِ سه شنبه ام این هفته داماد می شود پس سه شنبه روز مبارکی است و اینبار همه، اطمینان می دهند هیچ کس دوبار در یک هفته به صرف شام دعوتت نمی کند. بی منظور. که رد ِ رابطه را بگیر.

من؟

نشسته ام و صفحه آهنگ های دانلود شده ام باز است. نگاهم می کشد به یک اسم آشنا. یک آهنگ آشنا. کلیک می کنم. آهنگ به نصفه نرسیده، دلم از شادی خالی می شود. اینبار گریه می خواهم. یک شب با همین آهنگ دوتایی گریه کردیم. هر کس در جای خودش. بعد، یاد بوسه های مجازی اش می افتم. یاد ِ بوسه اش در اس ام اس. آهنگ به نصفه نرسیده که پیغام می دهد. و آقای منطقی را به تمامی آرشیو می کند در ذهنم.

من؟

وسط ِ دوتایی ام. مثل خیلی وقت ها. به یکی شان می شود رسید. به یکی شان نباید رسید. و من؟ آنی که نباید را شدید تر خواسته ام این چند ماه...

/ 3 نظر / 6 بازدید
baran

خیلی زیبا مینویسی الان یه مدتیه که وبت صفحه خونگیمه قلمت همیشه برقرار

مهرناز

همينه هميشه بين يه دو تايي :| شت

سارا

راستش نمی خواهم نصیحت کنم ولی مراقب باش که آن ظاهر دست نیافتنی بازی راه نیانداخته باشد برای اینکه به خودت ثابت کنی من اهل مبارزه ام و این حرفها! فعلا دوتا راه را برو یعنی!!