تماس

انگار کن که یک بازی باشد

می نویسم، بعد به انتظار می نشینم برای آدم ها. آدمی که باید، می آید. پیغام می گذارد. لایک می زند در گودر گاهی، یک اثری، یک گامی، یک رد پایی، چیزی می گذارد که نشان دهد آمده.

سرشار از حسودی بودم. تنها کسی است دختر، که در این میان می توانم نشانش دهم و بگویم چه بدشانسی خوبی داشتی! خوش به حالت! که بگویم کاش من بودم به جای تو. من جای خودم را معمولا دوست دارم. اینجور گفتن ها معمولا در کلامم نیست. اما خوش به حالت دختر!

بعد نوشته ام از اعماق حسادتم آمد. نوشتم و در حین بازی با کلمات، تصورش کردم که آمده و خوانده و البته نفهمیده کلامم را. با تمام سردگمی حس هایم، نوشتم و ثبتش کردم...

اولین گام ها، رد پای همان دختر بود...

بعد دارم فکر می کنم حالا که اینطور است، یعنی تمام کارهای دیگری که در دنیای بیرون از مجازی می کنیم هم به همین میزان واقعیت می یابد؟ ما به همین میزان به هم وصلیم؟ من که کاری می کنم، من که فکری می کنم، حسی، چیزی، به همین سان منتقل می شود؟ انسان ها به همین شدت متصل اند؟

دارم فکر می کنم تو می فهمیتم یعنی کامل؟ که یعنی انقدر می توانیم نزدیک باشیم؟ انقدر به روی خود نیاوریم؟

دارم فکر می کنم جایی هست که جواب این همه سوال پیدا شود؟

/ 1 نظر / 4 بازدید
طاها

خب جايي كه نيست جواب سوالاتت رو پيدا كني جز تو خودمون نه فكر نكنم تو دنياي واقعي اينجوري باشيم