آه

یه چیزهایی هست که درست نمیشه. زندگی جمع نمیشه. تبدیل به گندیدگی نشه فقط. 

دیشب دوتاشون گفتن نمیایی؟ دلم میخواست هنوز به معجزه باور داشتم و می گفتم چرا. یک سفر حداقل. از سفر دور شدم اما. فکر نکنم به این زودی بشه برگردم. نمیدونم تا به کِی. نمیدونم تا کجا.

از درون یه مار گزیدتم. درون دل، یه حفره ی بزرگ خالیه. یه حفره ی بزرگ زخمه. یه زخم خیلی عمیق.

/ 0 نظر / 32 بازدید