شش

چی؟ چهل ساله و بچه؟

یه داستانی هست توی یه وبلاگ خوندم اونم از کتاب مقدس بود:

 

یه روز یکی! (اسمش یادم نیست) می ره به صحرا و اونجا یه دختر زیبا می بینه که داشته گوسفندها رو می چرونده. و خوب بی جنبگی یه چیز ارثیه در دوران تاریخ و این دوست خوب ما هم ازش یه سهمی برده بوده! خلاصه از این دختره خوشش میاد و می ره جلو و می پرسه اسمش چیه و چند سالشه؟ دختره هم اسمش رو می گه و که من بچه ی فلانی هستم و 180 سالمه!

 

بله! می دونم الان چشم های همتون در حال بیرون زدن از حدقه است! فکر کردین دروغ گفته؟ فکر کردین یه جادوگره خودش رو شکل یه جوون در آورده؟ نه اصلا! 180 سال اون موقع مثل 17 18 ساله ی الان بوده!

 

خلاصه پسره ناراحت می شه می گه حیف که بچه ای!!!! وگرنه می خواستم بگیرمت. دختره هم که می بینه داره یه خواستگار رو مفت مفت از دست می ده می گه نه! خالی بستم! فکر کردم تو خیال بدی تو سرت داری! من 220 سالمه! (در اون زمان دختر ها 200 سالگی به بلوغ می رسیدند)

 

که باز در اینجا هم به تاریخ نقص وارده! چون یه خانوم همیشه سنش رو کم می کنه! خلاصه معلوم نیست سن واقعی این خانوم چی بوده! سجلش رو هم که هیچ وقت نشون نداد!

 

و در آخر این دو تا با هم ازدواج می کنن. و صاحب یه پسر می شن به اسم حمک. (باز اگه اشتباه نکنم) که ما نوح صداش می کنیم!!!!

امشب این وبلاگ پانزده بار نوشته می شه. هر چند دقیقه یک بار. برای خوندن متن های کامل یک ساعت دیگه باز سر بزنید.

 

/ 0 نظر / 3 بازدید