آسمان آبستن اتفاقات است

می شمارم روزهای عاشقی نکردنم را. خیلی شده! خیلی! می ترساندم. می ترسم عقیم شود احساسم. یا به اوج باروری اش برسد. وقت هایی که این همه بی کسی طی می کنم، فاجعه در پی می آورد. آن وقت دیگر مهار احساس سخت تر است. سخت تر زمام می گیرد. سخت تر رام می رود. گاها حتی آنچنان خمار و وحشی می تازد که حتی نی تواند منییت ام را هم همراهش ببرد و دیر برگرداند.

به نظاره نشسته ام چرخه ی تغییرات احساسم را. این دگرگونه دیدن هر چیز را. بابک نوشته برایم که :نمرده. که هنوز دختر سابقم برایشان (حتی شده گاهی.) بعد انگار از در آمده تو. دست گذاشته روی شانه ام. هر دو دستش را. گرم و مهربان بالای سرم وایستاده باشد. اینجوری می خوانم کامنتش را.

رفته ام یکی از جاهای دانشگاه. (الان مثلا می خواهم نگویم کجا) می دانم که هیچ کس آنجا نیست. کمی صداهای غریب غریب و کمی صدای آشنا می آید. بی خیال می روم تو. نشسته آنجا. یکه می خورم. یکه می خورد. به روی خودم نمی آورم. به روی خودش نمی آورد. به کارم می رسم. به کارش می رسد. خلوت می شود و فقط ما سه تا می مانیم. نا آرامم هنوز از اینکه اینجاست. ناآرام است هنوز از اینجا بودنم. از دست می دهد کنترلش را انگار. که شروع می کند به صحبت کردن در هوا. که به هر کداممان بخورد ولی بشکند سکوت را. افسار گسیخته می شکند سکوت را اما. سومی مان می رود که سری به دانشکده بزند و سکوت له می کندمان. و باز کلمات بی افسار.... چرخه ی احساساتم ناجور می چرخد. جور خوبی نمی دهد معنی انگار اصلا.

می شمارم روزهای عاشقی نکردنم را. چک می کنم تغییرات احساساتم را. نوید خوبی نیست. طوفانی انگار در راهم است....

هوای فردا معلوم نیست!

بخیر بگذرد فقط!

/ 5 نظر / 3 بازدید
محیا

[بغل] یکهو دلم خواست محکم بغلت کنم

من خودم

ببخشید حالا... آخه همه ی آرشیو رو نخوندم...بعضی هاش رو خوندم و به این نتیجه رسیدم[زبان][نیشخند]

رعنا

احساس با عاشقی نکردن عقیم نمیشه! با بد عاشقی کردن عقیم میشه. الان اتفاق خوبی داره واسه اش میافته :)