تحصن

وحیده عکس آمنه را بغل کرده بود. نشسته بود وسط جمعیت و گریه می کرد.

یلدا که رسید، ترکید بغض اش. یکسال هم اتاق بودند. در همان اتاق شش متری کوچک و در همان دوازده نفره ی بسطامی. یک سال با هم دوست بودن، پایان ناخوشی دارد با مرگ.

ترسم اول از هر چیز در مورد سمیرا بود. که نکند او باشد آن کس که با بی احتیاطی جان داده. جمله ام تمام نشده بغض هر دویمان شکست.

محبوبه، طبقه ی همکف می پلکید. اشک سعی می کرد نریزد. فلسفه اش این بود که به چه علتی؟ بین علت و اشک هایش غوطه می خورد دخترکم.

نشسته بودیم کف زمین در جلوی دانشکده که، عاطفه را دیدم که از غل گاه دانشکده بالا می رود. همه نشسته بودیم و او بود و چندتایی دیگر. چادرش سیاه بود مثل همیشه اما صورتش قرمز تر از همیشه بود. چند دقیقه ای دوام آوردم بین ماندن بر سر جایم یا بلند شدن و رفتن پیشش. با هم ساکن نمازخانه بودند. بمیرم برایش. چشمه ی اشکش یک ساعتی خشک بود.

جیران چیزی نگفت اول. مثل همیشه بود. اما بعدش...

بهار با چهره ی کودکانه اش کمی عقب تر ایستاده بود اول.

الهام آن سمت تر بود. ملیکا هم.

افسون.... آخ! افسون... آغوش که باز کردم، چند دقیقه ای اشک هایش را خالی کرد. سیل جمعیت می گذشت و افسون داشت اشک می ریخت. حرف هم می زد. می لرزیدیم هر دو.

بچه های شورای صنفی بیانه خواندند. یکی از استاد ها صحبت کرد. یکی از مسئولین هو شد. یکی از بچه ها هم در آخر. کشیده شد همه چیز به سمتی که هر کس حرف خودش را بزند. دل توی دل بجه ها نبود. آخر یکی از دوستانش رفت که صحبت کند، نشد. میکروفون را گرفتم و حرف هایمان را زدم. تمام آدم های بالا و خودم را. خودکشی نبود. مرگ بود. خودکشی نبود. این مهم ترین چیزی بود که توی گلوهایمان سنگینی می کرد. کلماتی که هیچ اش یادم نیست. چهره هایی که هیچشان هم...

.

.

.

آغوش شدم برای همه شان. برای همه ی کسانی که نام بردم. دوستانش بودیم. دوستان خودش. می شناختیمش. نه اینکه برایمان فقط یک اسم باشد. همه شان اشک ریختند در آغوشم. چه سهمگین بود.

هر بار که آغوشم گشوده شد، یکی از درونم در آمد، دستش را چند بار بر شانه ام زد که آرام باشم. هر بار که هق هق لرزاندم، آمد و دعوت به صبرم کرد. بعد، تمام خشمم را که فریاد زدم و بیرون ریختم، میکروفون را که تحویل دادم، آن بخش محکم ترم ایستاد همانجا. تکیه اش را داد به ستون. و به قیافه ی پر دردش زل زد به همه.

آن بخش درد کشیده ام اما، من را برداشت. رفتیم کنار نگهبانی دانشکده. پخش زمین شد. زانو هایش را جمع شکمش کرد و با تمام وجود به لرزه ی بدون اشک افتاد.

/ 4 نظر / 3 بازدید
محمد

عالی بود انتقال احساسات فوق العاده بود،اشکم در اومد

شاهرخ

خدا از سر تقصیراتمون نگذره........... با چه خون دلی ما رو بزرگ می کنن و به چه راحتی ..................... :((((((((((

هانیه

من از ورودی های جدید ارشد امسالم. از فاجعه‌ی پیش اومده بسیار متاسف شدم. امیدوارم دیگه این نوع فجایع تکرار نشه. امروز با وبنوشتت آشنا شدم و دل‌نوشته‌های قبلیتو خوندم(2ساعت بدون وقفه). فقط خواستم بگم عالی می‌نویسی و خدا قوت[لبخند]