اهلی

آن طرف تر فنس، یک موجود بزرگ نرینه بود که دو شاخ بزرگ داشت. این طرف فنس هم یکی دیگر بود. دلم حرارت تن می خواست. یک مدتی است کلا که دلم حرارت تن می خواهد. از همان حرارت ها که یکی باشد که "قد آغوش تو باشد" و تو هر وقت حرارت دلت خواست، بخواهی اش. کلا گرما بهتر از سرماست. حرارت بهتر از خنکی است. تن... تن اما از همه چیز بهتر است. مثل نفس می ماند. نفس خوب است. برای تو باشد هم که بهتر است. بر روی پوست باشد عزیز تر است. نفس تو اما اگر بر روی پوست من باشد که... کلمه نمی خواهد که آن وقت.

این طرف فنس، یکی بود که مثل من پایش را عمود - تکیه گاه کرده بود و به سمت جلو خم شده بود. مثل من دست هایش را تکیه داده بود به پای عمودش. مثل من سرش را مشتاقانه خم کرده بود آن سمت فنس. این طرف فنس یکی بود که مثل آن طرف فنسی، نفس می کشید. مثل آن یکی هم گرم بود. و حتی همان شوق که دستت را پیش ببری و نوازشش کنی را زنده می کرد.

آن طرف فنس، یک گوزن بزرگ مهربانی کرد و وقتی انگشتانم نرسید به پوست صورتش، نرفت. همان جا ماند. یک نفر دیگر هم خیلی مهربانی کرد. خوراکی آورد ریخت کف دستم. یک سوراخ طوری توی فنس بود که دستم رد شد ازش. گوزن آمد جلوتر. همان حجم بزرگ گرم. تمام خوراکی ها را خورد. با زبانش هر خرده ی باقی مانده بر روی دستم را هم تمیز کرد. با همان زبان بزرگ خیس سردش که زبر زبر زبر بود. و دستم توانس سفر برود بر روی صورت بزرگ مهربانش.

این طرف فنس، تعجب زده بود کمی انگار. فاصله ی معمول آدم های مشترک دنیایمان کمرنگ تر است برایش. تعجب گرمش را از خط بدنش می فهمیدم. دستش را پیش نمی برد اما. نمی رفت که حس کند آن انرژی خالص وجودی را. شاید می ترسید. شاید تمیز نمی دانستش. من در دنیای خودم کیف می کردم.

آخرش نه دست او آنقدر پیش رفت که تف مالی شود، نه من به آغوشش تکیه کردم که گرما بدزدم. دستم بو گرفت اما. بوی بکر بذاق یک گوزن بزرگ مهربان در پشت فنس های دنیایش در پارک خنک ملت.

/ 1 نظر / 4 بازدید