هدیه ها!

یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود!

یه روز هدیه، لا به لای وسایلش به یه سی دی برخورد. سی دیه چیز خیلی خاصی بود. آخه روز نوشته شده بود: نوشته ها و عکس های هدیه. اون خیلی تعجب کرد و خواست که ببینه توی سی دیه چیه! وقتی که بازش کرد، دید اون واسه ی قدیم هاشه. واسه وقتی که یه جور دیگه بود! یه جور دیگه فکر می کرد. یه جور دیگه زندگی می کرد....

اونجا بود که بعد از چند سال، خودش رو دید. خودش رو! هدیه کوچیکه رو!

هدیه کوچیکه، از دست هدیه بزرگه خیلی ناراحت بود. می گفت که اون فراموشش کرده. می گفت وسط کارهاش، اون رو جا گذاشته. می گفت برای رسیدن به یه سری چیز ها از اون (که می شد خودش!) گذشته!  می گفت یه جایی قالش گذاشته.

و چقدر هدیه کوچیکه ناراحت بود!

هدیه بزرگه، قبول نمی کرد. می گفت این بخشی از زندگیه. می گفت همه یه روزی به چنین جایی می رسن. به جایی که روی بود گذشته شون خط بکشن. به اینکه یه جور جدید بشن. آخه مهشید هم یه جورایی مهشید کوچیکه و مهشید بزرگه شده بود! یا خیلی های دیگه! می گفت که این عاقبت هر کسیه. اینکه خودش رو یه جایی از دست بده. می گفت حتی حشره ها و مار ها هم پوست می ندازن!

هدیه کوچیکه خیلی ناراحت بود! نمی خواست قبول کنه. سرش کلاه رفته بود. دور انداخته شده بود. هدیه کوچیکه فراموش شده بود! هدیه کوچیکه، می دونست که هنوز درون هدیه بزرگه داره به زندگیش ادامه می ده اما هدیه بزرگه امادگیه دیدنش رو نداره. یعنی نمی خواد....

هدیه کوچیکه نمی دونست چرا هدیه بزرگه ازش می ترسه!

یعنی هدیه از خودش می ترسید؟؟؟؟

*هدیه کوچیکه قانع شد که فقط یه متن ازش بمونه. اینکه بعد از این چند تا عکس و متن دوباره بره.

راستش هدیه کوچیکه خیلی دلش واسه هدیه بزرگه می سوزه!!!! اما نمی دونه باید چیکار کنه!

اون درک می کنه اگه هدیه از خودش بترسه.

**هدیه بزرگه، یه جورایی به دنیاش عادت کرده..... شاید هم دوسش داره. اون نمی دونه! 

/ 1 نظر / 3 بازدید
سینا

زیبا بود