سنگ - قلاب

اسمش صادق بود. هنوز هم هست. از بچه های دانشگاه بود. سه سالی حداقل از من بزرگتر بود و من، آن روزها نوزده ساله بودم.

آن روزها هنوز با دوست جان اول بودم. هنوز عاشق بودم. هنوز زندگی ام به تمامی در رحم امنیت بود که برای اولین بار زنگ زد بهم. بار دوم که زنگ زد، پسرک دیگر آدم من نبود و من آزاد بودم. حرف زدیم چند باری. من را دیده بود. حداقل سه چهار بار رودررو حرف زده بودیم که من یادم نبود کیست. هنوز هم از خاطرات حرف زدنمان چیزی یادم نیست. با جزئیات یادش بود.

شاید دوباره عاشق شدم یا چه، یادم نیست. یک جایی خواستم ازش که ادامه پیدا نکند همان تماس ها که فکر کنم تعدادشان کمتر از ده تا بود. به دلم ننشسته بود. خودش، شرایطش، صحبت کردن هایش، داشته ها و خواسته هایش. هم کفوی من نبود. نه این که من کس خاصی باشم. اما در چهارچوب خواسته هایم نمی گنجید. خط ام را عوض کردم یکی دو سالی.

دو سال بعدش، برگشت. وبلاگم را همان وقت ها هم می خواند. برگشت و به عنوان یک خواننده ی مشتاق نظر گذاشت. تمام متن ها را خوانده بود. ما همه مرض خواننده داریم. دست روی همین بخش شخصیتم گذاشت. چند باری چت کردیم. به سه بار نرسید که خود خشمگین اش از پشت نقاب سرک کشید. فکر کنم چت چهارم بود که عصبی ام کرد. نمی دانستم کیست. به اسم دیگری آمده بود. اما یک حس لرزان پنهان داشتم که نکند همان باشد.

از آن روز، هر کس که ناشناس بود و بیش از یکبار نظر گذاشت و صدایش همانطور بود، دلم را می لرزاند که وای! نکند باز هم او باشد؟

یک نفر جدید هست که همین کارها را می کند. می ترسم همان باشد. می ترسم همان باشد...

/ 1 نظر / 4 بازدید
تاریکیهایم

من درسته که ماسک میزنم ولی این یارو صادق که گفتی من نیستم ها ... من خیلی اتفاقی وبلاگتو اون روزی که میخواستم وبلاگ درست کنم پیدا کردم و چون اولین وبلاگی بود که خوندم دوست دارم هر وقت شد سر بزنم و علت ماسک تاریکی زدنم هم اینه که دوست دارم یک کم راحت بنویسم توی وبلاگم بدون سانسور . اصلا چرا من به خودم گرفتم ؟