یادداشت های یک بیمار روانی!

اینجانب بنا به مصلحت اندیشی با خودم! محمدان جونم (محمدان کلمه ی جمع است و از تجمیع دیواندری، شمالی و دارینی بدست می آید!)  و بانو شفق خان عزیز، بلاخره از دنیای دوستان و نامردمان و مردمان و غیره، چنان خیری ندیدم که قرار بر این شد که دیداری با دکتری روان دان! داشته باشم.

بلاخره بعد از انتظار ها، خواست ها، رایی زنی ها، می خواهم نمی شود ها و غیره، جمال اینجانب به روی مبارک خانوم دکتری روانی شناس و روان دان گشوده گشت.

و ایشان چنین فرمودند در ابتدا که بنویس! که سرچشمه ی همه ی خوبی ها، از قلم است!!!!

پس ترجیح بر نوشتن قرار گرفتن و زین پس من نوشتن می آغازم. (نه که نمی نوشتم!)

خلاصه!!!! قراره من خوب شم!خیلی حرف زدم دیگه! بسه! تا بعد!

* و حتی ایشان هم فهمید که من یه چیزیم هست!!!!!

** و فهمید که دلتنگ شما هستم عالی جناب والا مقام!

/ 2 نظر / 3 بازدید
محیا

پس بگو چرا بعضی وقتا اینقدر بد اخلاقی باهام! میدونی هدیه واقعا امیدوارم که دلتنگی هات از بین برن با بودنش [لبخند] [ماچ]

محمد

ای ول...محمدان :دی ایشالا که همه چی خوب میشه... ما هم در بست در خدمتیم... بنویس ببینیم چی می نویسی... و به نظر من که عالی داری پیش میری!