سی خرداد

من بچه ی سوم هستم. آن همه ذوقی که برای عکس گرفتن از نوزاد در پدر و مادرها هست، همه اش صرف عکس های کودکی خواهری و برادری شد. من، خود کودکم را خیلی کم دیده ام. آلبوم عکسی هم اگر بوده، یک باره دود شده و رفته. نمی دانم دقیق چرا. اما از بین رفته تمام عکس های تا سه سالگی ام.

بعد فقط دو تا عکس هست، از اولین عید زندگی ام. که نشسته ام و دارم می خندم. یک کودک تپل تپل تپل. که انگار صرف همین تپلی توانسته بنشیند.

برادری ام که از ایران رفت، یک عکس برایم فرستاد از همان سفر عید. من و مامانیم. چهره ی آن وقت هایش را هیچ وقت ندیده بودم در هیچ عکسی. عکس های کودکی یک جور بدی همیشه تکی هستند. انگار فقط خود بچه مهم بوده. خیلی بد است این. دوست ندارم اینطور.

مادرها، یک جایی از زندگی شان صبر کنند بهتر است. دخترها هیچ وقت آنها نمی شوند. هیچ وقت هم پای هم نمی شوند. اما یک جا صبر کنند و به آنها حرف بزنند. یک جا، فقط یک جا باور کنند دخترها دیگر فقط بچه هایشان نیستند. می توانند دوست باشند هم.

مادرها، یک جا، دخترها را از روی پاهایشان بلند کنند. ببینند چقدر رشد کرده اند. چقدر شبیه خودشانند. چقدر بازتاب آیینه ی درونشانند. ببینند چقدر تکرار رفتارهای آشنا دارند هر دو. بعد شاید زندگی بهتر شد....

حتما بهتر می شود!

اگر بخواهند ... اگر بخواهیم...

/ 1 نظر / 4 بازدید
فاطمه

من حواسم بهت هست! ولی حالا که محمد اومده خیالم راحت تره!