گل و مهتاب و لبخند

- می دونی هدیه! اینکه توی گودر می خونم کسی نوشته که من نمی رم از اینجا، چون هنوز توی شهر خودم کوچه ای هست که ازش رد نشدم رو می فهمم. هنوز توی شهر خودم، کوچه ای هست که من ازش رد نشدم!

+ و لبی هست که نبوسیدم!

- دقیقا!

پی نوشت: بعد انگار تمام طلسم شاهزاده در همان بوسه خلاصه می شود، در همان لبت که نبوسیده امش، که اتفاقش، می رهاند من را از طلسم. می شکند طلسمت را. نابود می کند.

زنده می کند دوباره من ِ اینچنین کرخت را!

/ 0 نظر / 4 بازدید