در قدرت های مختلف

جالب نیست چنین خاطره ای. با مزه هم نیست. خاطره ی کودکی که خودش را خیس کرده. بعد در همان حالت و همانجور باقی مانده. بیدار نکرده مادرش را که کنارش خفته بوده. همانطور در سردی لباس هایش باقی مانده. آنقدر که مادرش بیدار شده خودش. هیچ نکته ی قشنگی ندارد این داستان. نباید یک کودک یک سال و نیمه چنین کاری انجام دهد. باید گریه کند. باید بتواند این چنین خواسته ی خردی - داشتن لباس های تمیز، بودن در حالت گرم - را بخواهد و تجربه کند. نشاندهنده ی فهم نیست. نشاندهنده ی شعور نیست. هیچ یک سال و نیمه ای نباید چنین کند. اینطور آگاهانه آزار ببیند و هیچ نکند.

هیچ یک سال و نیمه ای نباید باشد که انقدر عاجز بداند دنیا را، تمام درکش از دنیا را در براورده کردن خواسته هایش. هیچ کودکی نباید این چنین باشد. هیچ کس.

من مانده ام استاد. مانده ام چنین کودکی چطور می تواند خاطراتی به یاد بیاورد از آن سال هایش. چطور می تواند جستجوگر باشد برای به یادآوری و بازآفرینی روزهای گذشته؟ سفر قهرمانی؟ کار قهرمانانه؟ من مانده ام سر جایم. که از چه کسی بپرسم؟ چه چیز را نشانه بگیرم؟ از کجا بفهمم؟

من مانده ام... یک جایی که چندان خوب نیست. مانده ام در جای ماندنم. با دنیایی که سرسختانه فراموشش کرده ام. که به یاد نمی آورم هیچ کدام از آدم هایش را. هیچ کدام از اتفاق هایش را. با اتفاقاتی که سفید شده اند، به لطف فراموشی...

/ 0 نظر / 5 بازدید