پس و پیش

از گریه کردن خوشم نمیاد. وسط مهمونی اما نمیدونم چرا آویزون شدم که بیا حرف بزنیم و رفتیم توی اتاق و در رو بستیم و به کلمه ی دوم نرسیده دیدم دارم گریه می کنم. برای خونه. برای خودم. برای دنیایی که اینطور آرزوش می کنم و اینطور هربار فرو میپاشه. درست نمیشد. بهتر نمیشد. در مرز فروپاشی بود و داشت من رو می پاشوند.

دو روزه طوفان کمی عبور کرده. حالا خوشحال ترم. کمی خوشبخت ترم. کمی رهاتر.

میدونم که چرا نمیتونم وارد رابطه شم. امیدوارم که به این زودی ها وارد هیچ رابطه ای نشم.

/ 1 نظر / 33 بازدید