شام آخر

در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می خواست چیزی از وجودم را بکنم بریزم دور. یک جور انتقام آیینی. ما زن ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می گیرد،... شروع می کنیم به کوتاه کردن. ناخن ها، موها، حرف ها، رابطه ها.

خاطرات خانه ی ییلاقی، ویرجینیا وولف

از اولش هم به دلم نشست، کوتاه کردن ها را می گویم. همیشه همین کارم بود، بدون اینکه حس کنم بخشی از یک آیین می تواند باشد حتی. کوتاه کردن موها. انگار بخشی از وجودت را به بیرون بریزی. انگار قسمتی از قدرتت را به آغوش بازگردانی.

اولین بار که حرف زدیم، آن وقتی بود که هنوز فکر می کردم شرق شهر، جایی است در افق های دور. نرفته بودم هیچ وقت دور تر از غرب. با هم رفتیم شرق. در خیابان های شرق قدم زدیم. رفتیم هفت حوض. نرفته بودم که. فقط اسمش را شنیده بودم. شمرد برایم تک تک حوض ها را با خنده. که ببین! هفت تاست! هفت تا بود. راست می گفت.

گاهی، فکر می کنم شاید باید یک بار خودم می شمردم حوض ها را. شاید اشتباه گفته بود. مثل هفت دخترون جاده ی چالوس. که هر بار می شمارم. بعد از زلزله و قبل از زلزله. همیشه هفت تا نیست. هیچ وقت انگار نبوده.

بعد از آن بار، فقط یکبار شد که کوتاه کردم موهایم را. فقط خلاصه شد در کوتاه کردن ناخن ها اما. هر بار، نگاه خرده گیرش - که آن روز به ناخن هایم خیره شده بود- به یادم می آمد که بلند کن اینها را. لاک بزن. دخترانه تر باش. دخترانه تر شدم. موهایم بلند شد، تاب برداشت، رنگ گرفت، ناخن هایم هم. لاک های مختلف گاهی حتی. برای نگاهش، که ببیند. که تایید کند. که مُهر بزند. ما دخترها، رسم بدی داریم. نگاه کسی درگیرمان کند، از دریچه ی چشمش خودمان دیدن را دوست داریم.

امشب، بافتم یک بخش از موهایم را. بافه ای که برای موهای وحشی پرپشت من بخش کمی بود، اما بافه ی پدرمادر داری از آب در آمد. بافتمش. بالا و پایینش را با کش بستم. و بریدمش. یک بافه ی بیست و پنج سانتی تقریبا قطور. ناخن هایم را از ته کوتاه کردم. انگار یک بخشی از وجودم باشد. انگار باید که کنده شود. انگار که باید به یاد داشته باشم که هر قدر هم بخشی از وجودم باشی، می شود جدایت کرد، که به دورت انداخت.

دختر سال های الان دور، می فهمم که اشتباه می کرد.

باید یک بار بروم هفت حوض، قبل از اینکه تیر ماه به نیمه برسد. باید بروم و یک بار دیگر بشمارم آن حوض ها را.

شاید باید بافه ی موی ام را در آب هفت حوض بیندازم....

/ 2 نظر / 3 بازدید
محمد

امیدوارم...

فاطمه

اولش ترسیدم که کچل کرده باشی ولی الان ناراحتم که موهاتو بریدی [ناراحت]