جاده

بارون زد امشب.

سر نواب سوار اتوبوس های یازده و نیم شب شدم. شیشه ی جلوی اتوبوس قطره قطره بارون مونده بود. اتوبوس می رفت سمت شرق. سکوت بود. ردیف اول نشسته بودم و زل زده بودم به شیشه ی بارون خورده. راننده ساکت بود. هیچ کس انگار نبود. دلم می خواست خیابان ادامه داشت. ادامه داشت. ادامه داشت. تا به همیشه می رفتم.

چهارراه ولیعصر پیاده شدم.

/ 3 نظر / 23 بازدید
icarus

پیاده نمی شدی....

icarus

مقصد بهانه است دل به جاده سپردن...

قاف

بارون بارونه ها اتوبوسم اتوبوسه... اما سمت شما نمی دونم آسمون یه جورایی خاص تر و خوشگل تره اصلا اتفاقاتی که اینجا می نویسی ساده و روونه ،اما یه جورایی یه روح خاصی داره مثل قرمه سبزی هایی که آدم خودش درست می کنه با قرمه سبزی هایی مامان پز،مزه و مواد همونه ها ، اما یه چیزی هست انگاری اون طمع اصلی رو عوض می کنه خوبه که اینجا هست ،خوبه که می نویسی ،خوبه که اینقدر زندگی می کنی