در لحظه- 1

١

پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد!

سمفونی مردگان/ عباس معروفی

٢

دارم لج می کنم. دارم لج می کنم! دارم لج می کنم!

٣

شرط کافی ماجرای دل شاید در این باشد که بدانی روز اندوهت می توانی به آغوشش پناه ببری، روز اندوهش میان بازوانت پنهان می شود.  منبع

۴

دلم می خواهد هر روز بنویسم.

هم اینجا، هم دفتر خاطراتم. و هم جواب پیغام های عزیز فریده را. می ترسم از این اجرا نکردن ها.

۵

بزرگترین مشکل زندگی من،  خستگی از روابط انسانی است. خسته ام از روابط انسانی ام. مشکل بزرگم این است:

نمی دانم، که دوست دارم یا نه؟ (استثنا فقط کوچولوی نازنین ام است که هنوز یاد نگرفته خاله صدا کندم)!

/ 7 نظر / 4 بازدید
snowgirl

راستش دقیقا نفهمیدم تو لیست چی چیه وبلاگت بودم! اما خوشحالم که بودم. این بودن حتما خیلی خوب بوده که پس از مدتها یه سری بهم زدی[چشمک] هـــی... میبینی؟ اون ونک و برف و گشت ارشاد و اینا عمرا اگه ولمون کنه، البته الان کمی خنده دار هم هست! اگه اوضاع مثل قدیما بود الان باید میشستم به این فکر میکردم که دوباره این حمیدو پیداش کنم!! یادته که شرایص فوق العادش رو. به قول مامانم از اینا به ما خیری نمیرسه! اگه میرسید همون 2سال پیش بود! [چشمک]

snowgirl

راستش دقیقا نفهمیدم تو لیست چی چیه وبلاگت بودم! اما خوشحالم که بودم. این بودن حتما خیلی خوب بوده که پس از مدتها یه سری بهم زدی[چشمک] هـــی... میبینی؟ اون ونک و برف و گشت ارشاد و اینا عمرا اگه ولمون کنه، البته الان کمی خنده دار هم هست! اگه اوضاع مثل قدیما بود الان باید میشستم به این فکر میکردم که دوباره این حمیدو پیداش کنم!! یادته که شرایص فوق العادش رو. به قول مامانم از اینا به ما خیری نمیرسه! اگه میرسید همون 2سال پیش بود! [چشمک]

بابک

می دونی، الان که این پستت رو خوندم تحریک شدم که یه نوشته ی مال چند هفته پیشم رو پست کن، اما مثل این که قرار نیست این کار رو بکنم، آخه تو بلاگر نمی ره از بس ریدن به اینترنت. نه، مثل این که فرار نیست این کار رو بکنم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک اند که اومدند کمکم

بابک

می دونی، الان که این پستت رو خوندم تحریک شدم که یه نوشته ی مال چند هفته پیشم رو پست کنم، اما مثل این که قرار نیست این کار رو بکنم، آخه تو بلاگر نمی ره از بس ریدن به اینترنت. نه، مثل این که قرار نیست این کار رو بکنم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک اند که اومدند کمکم

بابک

بهت گفته بودم که ... نه، مثل این دفعه که نگفتم. می دونم ... . خون خودتو کثیف نکن.

فریده

چند وقت بود بی خبر بودم ازت. مدتی است که تقریبا هیچ وبلاگی را نمی خوانم. وبلاگ خودم مهجورتر از همه. امروز بی خبری ام به نگرانی رسید بالاخره. زانوی خوش بینی ام به زمین خورد و خمیده قامت راه داد به فکرهای آشفته و بی اساس. که نکند اتفاقی... «که نکندها» زیادند همیشه. همیشه می شود نگران بود. این روزها حتی بیشتر. تاب نمی آورد خوش بینی ام گاهی. این شد که امروز بالاخره آمدم به بهشتِ اکنون ات. و دیدم نوشته ای این روزها. و دور نبود آخرین نوشته. خوش بینی ام سرش را بالا گرفت با پوزخندی. در نگاه اش می دیدم که می گفت دیدی آخر حق با من بود؟ راستی، می رسد پیغام ها؟ امروز هم یکی فرستادم اولش این ها بود.

هدیه

فکر میکنم امروز باید روز تولدت باشه ...متاسفانه حافظه ی گوشیم به فنا رفت به هر دری هم زدم که شمارت رو ژیدا کنم نشد اگه تونستی خودت بام یه تماس بگیر یا شمارت رو برام بفرست .... به هر حال خواستم بگم تولدت یه عالمه مبارک ...