دام

١- کرختم.

٢- افراط و تفریط.

٣- از دوست داشته شدن یک طرفه ی دوستان، از حساسیت هاشون روم، لذت نمی برم.

۴- رنج... چرا! گاهی رنج.

۵- چرا هیچ کس تو آدم های دور و برم نیست که بتونه با سکوتش کمک کنه؟ چرا همه این همه حرف می زنن؟

۶- چرا من این همه دلم برای مرتضی تنگ شده؟! چرا مرتضی تا ٧ ٨ ماه دیگه بر نمی گرده؟

٧- من کی ام؟

٨- چرا من اصلا خودم رو نمی شناسم؟ نه حتی یک ذره؟

پ.ن:

مجید می گه: من اینجوری می گم چون می شناسمت!

بهش می گم: تو حتی من رو یک ذره هم نمی شناسی!

البته که شاکی می شه.

چطور ادعا می کنه می شناستم؟ من خودم هم خودم رو هنوز پیدا نکردم....

/ 5 نظر / 4 بازدید
علی تنها

چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ مپندارید بوم نا امیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟ مگر افیون افسونکار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد مگر دنبال آرامش نمی گردید چرا از مرگ می ترسید ؟ کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند اگر درمان اندوهند خماری جانگزا دارند نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

a_persianblog_user

گاهی خستگی امون آدمو می بره نه از اون خستگیا که تن و بدنت خسته شده باشه هاااااااا خستگی کسالت تکرار روز مرگی و گاهی دلتنگی خدا رو شکر که آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری!![چشمک]

طلایه

من اما دوست دارم بشناسمت [نیشخند] به نظر من وقتی یه نفر خودشو نشناسه هیچکس دیگه ای هم نمیتونه اونو بشناسه

محمد

کاملا درست میگی!