خوشبختی

صدای موسیقی بلند است. بلند بلند. وسط سالن را خالی گذاشتند برای رقص و هیچ جایی نیست برای اضافه شدن کس دیگری حتی انگار.

صدای موسیقی بلند است. بلند بلند. در میانه ی رقص، چهره ی مهربان دوست داشتنی اش را می بینم که نشسته در ردیف های دور از رقص. که همانطور خانمانه و مهربانانه دارد حرف می زند با بغل دستی اش. دلم را پر می کشاند...

دستش را می کشم که بیا! نمی آید.

بیا! می آید.

می برمش. بیا و برقص. نگاهم می کند که نه. نگاهش می کنم که آررره!!!! (صدای موسیقی بلند تر از صدای ماست) می برمش وسط.

داماد را صدا می کنم که هی! نمی خواهی با خاله ی عروس برقصی یعنی؟ از گوشه ای، خواهری ام می آید رقصان و خندان و شادان. همانطور که همیشه دوستش داشتم و بایسته اش است. دوره می کنیمشان. حلقه می زنیم دورشان. من. خواهری. همه.

همه می رقصند و ما نه. خواهری مادرکم را در آغوش کشیده.

همه می رقصند و ما نه. من اضافه می شوم به دوتایی شان.

همه می رقصند و ما نه. ما هر سه، خندان ترینیم...

ما،  در آسمان هاییم....

/ 3 نظر / 3 بازدید
من

سلام رفیق ، خواهر یک سال ندیده ام شاید هم دو سال ندیده ام ، در حالی که بغل گوش هم در این جهنم به اصطلاح تهران تنفس می کنیم ، این کامن را وقتی می گذارم که 400 صفحه کتاب را یک نفس خوانده ام و سرم پر شده است از عقاید مارکوس فرویدویس ، خواهر جان در حال تغییر رشته آکادمیک هستم و یواش یواش از سرزمین دانشکده ادبیات در حال مهاجرت ، تو همتم بدرقه ی راه کن که محتاج همتی بلندم ، خواهر جان بخدا امشبی چقدر یاد تو بودم مسعود ... همیشه به یادتان مخلص حقیقی علی جباری مهمانی ساعت چهار صبح

من

هدیه جان این روزها رمانی خواندم به نام کیفر آتش از نویسنهده ی به نام الیاس کانتی لطفا اگر نخوانده ی تهیه کن و بخوان نشر نیلوفر آن را چاپ کرده بخوان که بسیار جالب بود

طلایه Z

عروسی کییییییی بودی شیطون