هر سال، با یه چمدون سوغاتی، از اون ور آب ها می کوبه می یاد منو ببینه. خب شاید تو دیدن های هر ساله دلتنگی زیادی نهفته باشه. هر سال سعی می کنه خودش رو با اون یه چمدون به من نزدیک تر کنه. سعی می کنه هر چیزی رو که من لازم دارم یا هر چیزی رو که فکر می کنه شاید من لازم داشته باشم برام بیاره. شاید فقط برای اینکه شادم کنه یا لحظه ای بیشتر من رو پیش خودش نگه داره. هر دفعه سعی می کنه با هزار و یک برنامه ساعتی بیشتر من رو مشغول کنه. با هزار و یک برنامه ی سفر. از سفر کلاردشت گرفته تا این سفر کوفتی مشهد که هزار بار مردم تا تموم شد. هر سال ....

هر سال سعی خودش رو می کنه تا بیشتر با هم باشیم و بیشتر دوستش داشته باشم و بیشتر تاییدش کنم. و بعد می ره و هر هفته جمعه بین ساعت شش تا نه زنگ می زنه و یک ساعت حرف می زنه و هر وقت بتونه -شاید جوری که به من بر نخوره- گله می کنه که امسال چهار ساعت! دیدمت. و یا سعی می کنه خاطره ی مشترکی پیدا کنه -کار سختیه البته- که سخن مشترکی شروع بشه.

و من هر سال بیشتر سعی می کنم فرار کنم از این به اصطلاح کسی که روبروی اسم مادر در شناسنامه ی زشت المثنی من، اسمش درج شده.

*  متنفرم از اینکه حرف های دنیای مجازی تو دنیای حقیقی پیگیری بشن. من واضح حرف می زنم.

/ 0 نظر / 4 بازدید