باران من

من بچه ی کوچک خانواده ام. یک خانواده ی پنج نفره. فامیل اما جمعیت بیشتری دارد. آخرین باری که شمردمش، چیزی حدود پنجاه و چهار نفر بودیم. چند نفری اضافه تر شدیم الان. توی فامیل هم، تا سال های سال فقط دو نفر از من کوچک تر بودند. این یعنی همه آدم بزرگ بودند و شدیم در این مدت اخیر.

صبحی که بدنیا آمد، یک ماه زودتر از زمانی بود که فکر می کردیم. من که رسیدم به بیمارستان، هنوز مادرش از اتاق عمل نیامده بود بیرون. خواهری ام را عرض می کنم. فردایش که آمدند خانه، از پله ها که دویدم پایین، مامان با کرییرش داد دستم. کوچولوی نازمان را من بار اول بردمش خانه.

شب ها که برمیگردم، ازم تشکر می کند که باز آمده ام. صبح هایی که بیدار است، حتما می پرسد که کجا می روم. مطمئن می شود که شب برمی گردم. یک مدتی است که رسما دیگر خاله صدایم نمی کند. چه اهمیتی دارد؟ لحن صدایش را دوست دارم. بازی که می کنم باهاش، توضیح که می دهم برایش...

یک کتاب بزرگ برایش گرفته بودم. از اینهایی که در قطع آ - یک هستند تقریبا. دوست دارم کتاب خوان شود. گذاشته بود زمین از رویش می پرید. اینطور دوست تر داشت. پوستش خیلی درجه از من تیره تر است. خیلی هم از من لاغر تر است. غذا هم دوست ندارد برعکس من. اما شباهتش در کل، زیاد است به من. مامان غرق بازی که می شود باهاش، هدیه صدایش می کند.

کارهایش به من رفته، معذرت خواهی ها و ادامه ی شیطنت هایش. کارهایش. بی حوصلگی هایش. تلخی هایش وقتی از خواب بیدار می شود. دقت کردنش. بازی هایش. اداهایش. چشم هایش هم...

یک سال و نیم است که عینکی شده.مثل هشت سال از کودکی من که با عینک گذشت. چشم هایش را امروز عمل کرد. همان عملی که من ده سالگی کردم. چشم هایش هم به من رفته. کاش نمی رفت...

/ 5 نظر / 3 بازدید
فریبا ارجمند

هدیه اگه نکته سنجی و هوشش هم به تو رفته باشه خوش به حالشه

مهرناز

جاااااانم هدیه :* مبارکه2 :ی

رند تبریزی

خیلی زیباست نوشته هات و به خاطر مرگ آمنه هم متاسفم... ولی استبداد هنوز سیر نشده است...

محمد

باران هم عمل کرد چشمهاشو مثل خاله اش ای جان... ایشالا که زود تر دوران نقاهتش هم تموم بشه مثل همیشه با خاله اش بازی کنه!

محیا

یعنی قراره مهندس هم بشه؟ طفلک بچه!!![نیشخند]